به نام خدا

من خوبم.٬من خیلی خوبم.٬گه گداری قاطی میکنم اما خوبم.٬یعنی این طور فکر میکنم و ممنونم به خاطر گذر زمان و عبورش .٬اگه روزها و لحظه ها و ساعت ها مرداب میشدن من حتما توش خفه میشدم.اما وقتی زمان توی زندگی جریان داشته باشه امید هست که از جایی به جایی بهتر برده بشی و عادت تکرار و تکرار عادت شامل حالت نشه!

ماه رمضون رو دوست دارم.٬بهم میچسبه خیلی زیاد بهم میچسبه.٬دم افطار رو دوست دارم اما هنوز وقتی شب میشه دلم میگیره...یه مدتیه که از شب واقعا بی زار شدم.٬ترجیح میدم همش در حال بدو بدو و انجام کار های روزانه باشم...شب هام خیلی تاریک میشه..حتی وقتی تمام اتاقم رو با یه عالمه شمع روشن میکنم بازم تاریکه!اما وقتی خاموششون میکنم خیلی خوبه٬اتاق میشه پر از دود که توی هوا میرفصن..حتی خطر خفگی هم وجود داره.٬

فقط میخواستم اینجا بنویسم من خوبم که هر وقت به اینجا سر میزنم یادم بیاد که خوبم!وقتی آدم مرده هم می تونه خوب باشه!مردن و تنهایی رو فعلا دوست دارم به نظرم مردن خیلی گرمه خیلی خیلی.٬خب واقعا آدم نمیتونه همیشه زنده باشه که!حداقل من نمیتونم ولی میتونم تو مردگی زندگی کنم٬اینو خودم هم نمیدونستم..زنده بودن با زندگی کردن خیلی فرق داره!!

من ِ من با این که بد جوری خورد شد اما هنوز هست...نمیدونم این خوبه یا بد؟!شاید یه من ضعیف با یه شکست آنچنان خورد شه که دیگه دچار شکست های بعدی نشه...یعنی دیگه منی براش ساخته نشه که بخواد شکسته شه..ولی یه من قوی ممکنه خیلی شکست شامل حالش شه چون تسلیم نمیشه!من خوبم..و هستم.٬حتی یه مرده هم وجود داره...

منتظر جواب مسابقه ی پایداریم!دلم براش قیلی ویلی میره.٬دلم میخواد یه مدت خاک شم.٬علاقه ای به آسمون بودن ابر و ماه و ستاره بودن و این حرفها  بودن ندارم.٬دوست دارم رود باشم.٬خاک باشم.٬و اگر شد دریا باشم!

دریا گندیدگی ها رو تو خودش نگه نمیداره.٬دریا زندگی میکنه  و زندگی در وجودش جریان داره در حالی که زنده نیست!فکر کنم بشه دریا شم..شاید تا سن ۹۰ سالگی طول بکشه اما به نظر من همون ۹۰ سالگی هم افق امید بخشیه برای دریا شدن.٬نمی خوام کوه باشم..میخوام دریا باشم که حتی برای کوه هایی که در وجودش هستن یه حامیه قویه!

با دریا بودن همه چی هستی کوه ...خاک...ماه..خورشید..ستاره..

من خوبم .. من خیلی خوبم!!!

از تنهایی خیلی خوشم میاد ..آدم تنهایی نیستم!نه!به ذات هیچ تنها نیستم ..اما بعضی وقتها دوست دارم خیلی تنها باشم..٬زود از تنهایی در میام ولی این آخریا یه خورده طول میکشه!

این خوب نیست ولی من خوبم!فقط خاطره...اذیتم می کنه٬بعضی شب ها آنچنان انگشت هاشو روی گلوم فشار میده که احساس میکنم واقعا دارم خفه میشم.. باهاش دعوا میکنم .٬بهش بد و بیراه میگم.٬حتی گاهی اوقات کتکش میزنم آخرش هم التماسش میکنم..فایده ای نداره.٬فعلا قویه٬خیلی قویه و کلا کسی که زور داره زور میگه!!

متاسفانه نمیتونم بکشمش.٬با کشتنش....اه می بینی اینجا هم دست از سرم بر نمیداره.٬تقصیر خودمه!مطمئنا هیچ اتفاقی ارزش ثانیه به ثانیه ثبت شدن رو نداره!....بعد از مدتها آشپزی کردم خیلی کیف داد..واقعا میگم!!فردا باید برم دانشگاه..قرار دانشگاه رو آتیش بزنم.٬بانک هم باید برم.٬اما اونجا رو قرار نیست آتیش بزنم!فعلا فکر میکنم خوبم!خیلی خوبم..ماه رمضون همیشه برای من شادی داشته!

یه مدت میخواستم دیگه بلاگ ننویسم واقعا فکر میکردم آدم هایی که تو این محیط مجازی مینویسن خیلی با من فرق دارن .. یا من با همشون خیلی فرق دارم.٬اما کم کم این امر بر من مشتبه شد این یه عقیده ی خیلی بسته و فناتیکیه.٬٬این محیط مجازی تنها چیزی که نداره حد و مرزه....

احساس هام تغییر کرده.٬کمی ترسو شدم..قبلا احساسم میدونست که من خوشبختم.!اما الان نمیدونه خوشبختم؟!بد بختم؟!

دیشب آسمون با التماس می خواست یکی از ستاره هاشو به من بده...اما من قبول نکردن گفتم یا همش یا این یکی رو هم نمیخوام بذار پیش بقیه بمونه!بعدش پشیمون شدم.٬نمیدونم اما دیگه گذشته..آب ریخته رو هم نمیشه برگردوند!

خیلی چرت وچرند گفتم...

نماز روزه هاتون قبول

/ 10 نظر / 7 بازدید
نرگس

الهامی... هيچوقت سعی نکن اين خاطره ها که شبا ميان سراغت و تو تاريکی انگار بغض ميندازن تو گلوت گم کنی... تو نميدونی اينا چه سرمايه هايی هستن... کم کم به بودنشون که عادت کنی ميبينی چقدر دوستشون داری...با وجود اينکه باور ميکنی اونی که بايد ديگه نيست... اما خاطره هاش يه لبخند پر از احترام مينشونه رو لبات :)

elham*

نه نرگس جان.٬تمام خاطره ها همراه خودشون لبخند پر از احترام ندارن..خاطره ها رسوب ميکنن..

منوجهر سابق !

خیلی خوبه که بازم مینویسی ... و بهتر که یک کمکی بهتر شدی . .... ما منتظر نوشته های قشنگت هستیم

نوشين

يعنی حاضری يه درخت بودی تا هيچ کدوم از اينا هم نبود ؟ بذار بزرگ شی .. حتی بزرگتر از دريا ...

امير

اولن خيلی خوشحال شدم که داری مينويسی الهام جان،خبر واقعن خوبی بود

امير

مطمئنم زود سرپا ميشی دوباره الهام جان

امير

ثانين من تو موارد مشابه از يه روشی استفاده ميکنم که خيلی جواب داده بهم.برات ميگم شايد بدرد تو هم خورد:من صبر نميکنم خاطرات بيان سراغم،خودم ميرم سراغشون،بعد خودمو رها ميکنم اگر دلم گريه بخواد مثل يه بچه براش زار ميزنم تا ديگه دلم گريه نخواد.بعد خود به خود پرونده اون خاطره برام بسته ميشه

خاک بازی

صبر کن..... همين

آقای ديوانه

الهام يوهووووووووووووووووووووووو!!!!! تلخ بود! يه جاهاييش! تلخ تر از ته خيار! تلخ تر از جدايی! تلخ تر از حقيقت! شايد هم تلخ تر از يه پارچ قهوه عرب!