روايت روان بودن و عاشق بودن

پاک و ناب

فضای پاک ناب!

آنقدر پاک که نَفَس را می سوزاند و نَفس راخنک می کند.

سرشار از طعم باد و خاک و آب!

من زنده ام

در حالی که می توانستم هرگز نه٬باشم و نه٬ بدانم که نیستم!

یعنی

پوچِ ِ مطلق ِ معلق!

زنده ام

در حالی که تمام کوه های در دیدرس٬یکدست٬سفید شده اند و سرما با سوز می وزد و

پیش می رود و می گذارد و می گذرد!

و من

به تنهایی می رقصم و دعای پرستش را زمزمه وار تکرار می کنم٬در حالی که با حسرت

می دانم...

در گذشته ای بسیار دور ٬ در شهری دور ٬ خیلی دور تر از شهر اکنون٬ انسان ها با هم ٬

تنها خدا را می پرستیدند و می رقصیدند و می رقصیدند...

 

/ 23 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

سلام بلاگ قشنگی دارين به منم سر بزنين خوشحال ميشم موفق باشی

کافر

سلام ....... ساعت ۲ بامداد و بی خوابی به سرم زده ..... اين عکست هم که واقعا آدم و بيخواب ميکنه ... ياد يه خاطره باحال ميوفتم ... ماه رمضون پارسال بود که رفته بودم دربند .... طبق معمول پالتوی مشکی رو دوشم بود و خلاصه افه کوهنوردی .... ... جونم برات بگه من هميشه که بدون تجهيزات ميرم سعی ميکنم تا آبشار دوقلو بيشتر نرم .... ولی اينبار يه ذره قد بازی درآوردم و به سربالاييها بيشتر ادامه دادم ... يادمه تا جايی رسيده بودم که ديگه بايد سنگها رو می گرفتم و بالا ميرفتم ..... اينقدر جذب کوه شده بودم که ديگه اصلا به فکر پايين اومدن نبودم!!

کافر

...... خلاصه ... همينطور بالاتر ميرفتم و به خيال اينکه ديگه ونجا آدمی نيست به خودم ميباليدم تا اينکه يه صحنه عجيب و شوکه ديدم .... دقيقا روبروی من دو دختر جلوی من دو تا دختر با تيژهای امروزی نشسته بودند و داشتند برای هم صحبت ميکردند ... انگار نه انگار که اينجا بالاترين نقطه کوهه و اونها هم بدون تجهيزاتند .... اولش فکر ميکردم دارم خواب می بينم ....... ولی واقعيت بود ..... اما باور نکردنی ... خلاصه از کنار اونا که رد شدم باز هم بالاتر رفتم تا جاييکه رسيدم به يه نقطه خيلی بلند ...... وقتی چشمامو خوب باز کردم ديدم که چند تا درويش وسط دل کوه با اون موهای بلندشون دارند رقص سما می کنند!! الهام داشتم شاخ درميووردم .... اين دراويش ميون کوه و از آلونکهايی هم که زده بودند معلوم بود که اينجا چند وقتی که زندگی می کنند ............ واقعا داشتم ديوانه ميشدم .... منی که فکر ميکردم تو اين ماه اونهم ساعت ۱۰ هيچکس نبايد تو اين ارتفاعات باشه با چنين آدمهايی روبرو ميشدم!!

کافر

......... يه چند مدتی به رقصشون نگاه کردم و ديدم ساعت ۱۱ است و بايد برگردم .. چشمت رزوز بد نبينه وقتی ارتفاع زير پام و ديدم از شدت هيجان زار زار گريه کردم ............ آخه من چطور ميتونستم اين همه راه و بدون وسيله برگردم؟؟؟؟؟؟؟؟ دقيقا مثل اين عکسی که اينجا انداختی٬٬!! واقعا خوفناک بود ..... بلاخره بعد از دو ساعت مسير يابی تونستم راه و پيدا کنم ولی واقعا شوکه شده بودم!!! از اينهمه عظمت!! حالا اين عکس هم من و ياد اين خاطره انداخت ... واقعا عالی بوووووود

کافر

راستی آپيدم و متظرت!! فعلا

North Star

از پچ پچ مطلق معلق خوشمان آمد

North Star

مممم اين تصوير رو نديده بودم مسير شيرپلا به ايستگاه ۵ يا دره اوسون نيست ؟ چقدر برايم آشناست ؟!

insight

کجآيي؟

آقای ديوانه

يه نفر توی شهر سنگستان گم شده...تويی؟!

عرفان

تا اينجا بايد بگم اين عکس فوقالعادست...