*

....

..

زندگی آیا درون سایه ها مان رنگ می گیرد٬

یا که ما خود سایه های خویشتن هستیم؟

ای هزاران روح سرگردان٬

گرد من لغزیده در امواج تاریکی٬

سایه ی من کو؟

نور وحشت می درخشید در بلور بانگ خاموشم

سایه ی من کو؟

سایه ی من کو؟

من نمی خواهم

سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهم

او بلغزد دور از من روی معبر ها

یا بیافتد خسته و سنگین

زیر پای رهگذرها

او چرا باید به راه جستجوی خویش

رو به رو گردد

با لبان بسته ی درها؟

او چرا باید بساید تن

بر در و دیوار هر خانه

او چرا باید ز نو میدی

پانهد در سرزمین سرد و بیگانه؟

آه... ای خورشید

سایه ام را از چه از من دور میسازی؟

از تو مبپرسم:

تیرگی درد است یا شادی؟

جسم زندان است یا صحرای آزادی؟

ظلمت شب چیست؟

شب٬

سایه ی روح سیاه کیست؟

او چه می گوید؟

او چه می گوید؟

خسته و سرگشته و حیران

می دوم در راه پرسشهای بی پایان.

                                                                       (قسمتی از شعر دنیای سایه های فروغ فرخزاد)

/ 7 نظر / 8 بازدید
کافر

اينقدر هول کردم که يادم رفت اسممو بنويسم ْْْْ!!!

سلام ........... باورم نمی شه .. ولی اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول !!

کافر

الهام عزيز شعر مناسبت غريبی داشت با حال و روز اين بنده حقير ..... بسی خرسند نمودی ما رو ....... (باغ مظفر !!! حيف نون)

قسطن

زيباست ولی کوتاه نويسی بهتره فکر کنم !!!

insight

مهدی هنرپرداز

به خاطر اين همه دردی که شعرهای فروغ داره٬ هميشه ترسيده‌م به‌شون نزديک بشم. دوستشون دارم ولی از دور!

North Star

منم بدوم به دنبال نخود سياه