ترش وشيرين

مامان انار دون میکنه و من یاد هفت هشت سالگیم می افتم.٬

 یاد وقتی که برام قصه ی دونه ی بهشتی انار رو تعریف می کرد و میگفت باید مراقب تمام دونه های انارم باشم تا هیچ کدوم رو زمین نریزه و حتما دونه ی بهشتی انار رو که بین بقیه ی دونه ها قایم شده رو بخورم .چون هر کسی اون دونه رو بخوره ه ه حتما میره بهشت.٬

مامان انار دون می کنه و با چنان دقتی این کارو انجام می ده که انگاری واقعا مراقب دونه های بهشتیشه٬و من

دلم اون روزها رو می خواد.٬روزهای روشن کودکی که هر لحظه ممکن بود از یه گوشش یه غول بی شاخ دم بپره بیرون و فقط با یه دونه انار میشد بهشتی شد!

 

/ 9 نظر / 3 بازدید
نرگس

گفتم تا صفحه بلاگت باز ميشه برم يه چيزی بيارم بخورم... در يخچالو باز کردم ديدم انار دون کرده داريم با نمک و گلپر..زير لب زمزمه کردم به قول سهراب که «کاش مردم دانه های دلشان پيدا بود» بعد هم که اين پستو خوندم و چه مزه ای ميده حالا اين انار:)

م.ن.ش

خيلی وقته که نتونستم يک هزارم شاديی که در کودکی داشتم رو تجربه کنم ٬ با اينکه هزار برابر اون دوران ٬ دليل برای خوشحال بودن دارم !

روهام

وقت بچگی همه چيز قابل باوره... کلی نوستالژيک شدم.. برم ببینم تو یخچال انار هست.. یه موقع دیدی خدا خواست تا شب رفتیم بهشت.

قسطن

آره بابا اون موقع ها خيلی بيشتر حال می داد .

نازلی

بچه گی اون موقع همه چيز مثل نقاشيها ساده بود و قشنگ!

فريبا

چه اشک انگيز بود اين نوشته ات

فريبا

و انقدر قشنگ که حتی يک کلمه هم نمی تونم بگم (يعنی حرف نداره )