روز نهم

داشتم فکر میکردم اجداد دورمان که لباس های پوست پلنگی با یک حلقه آستین میپوشیدن و گرز دستشون می گرفتن و بومبا بومبا میکردن...وقتی عصبانی میشدن, چقدر حسرت لیوان و استکان و تمام شکستنی های کشف نشده رو می خوردن! و گمان میرود چاره ای جز ترکاندن کله عمو زاده ی احتمالی رو نداشته اند و با این حال جهان دچار  انفجار جمعیت شده..و از این سنت سنگی بازمانده ای جز بازی بیسبال نمانده...خونسرد باش!

پاورقی:

مهرانم آمده و خانه میخندد! و دل من برای برادر دیگر تنگ تر میشود.,

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمان

خوشحالم که عرفان لذت برده...[چشمک]

آسمان

اجدادمون حسرت خیلی چیزها رو باید می خوردن اگه می دونستن که اینجوری می شه

راز

[لبخند]درود ... با این حال من میگم خوشا به حال اجدادمون ! البته گمان نکنم اجداد من بومبا بومبا میکردن ! تا 9 هزار سال پیشو مطمئنم ...

نوشین

منم داداشم فردا میاد![چشمک]

آسمان

خب به خدا منم دارم از این موزيلا فاير فاكس استفاده مي كنك ولي ببين لينكم رو نشون نمي ده..فكر كنم دوسم نداره[گریه]

امیر

تولدتون با یک تاخیر جزیی مبارک...دلتون خوش و پوست پلنگ ها تون کنده

قسطن

اجداد قبل تر از برگ استفاده می کردن اون هم برای مناطقی محدود از بدن !!

محمد

اون قدیما یادمه که می‌رفتیم با عموزاده‌ها قندیل یخ را می‌شکوندیم، اما تابستونا مجبور می‌شدیم با نفسمون مبارزه کنیم، اصلا اولین مرتاض‌ها همون موقع به وجود آمدند :))