فُـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

..

گفتم:آخه جان جان

این چه حالیه

این چه وضعیه...؟

گفت:هیــــــــــــــــــم

گفتم:می دونی چی فکر می کنم...

گمونم چون همه کار ها رو نصفه انجام میدی وضعیتت اینه!!

گفت: اهیـــــــــــــــــــــم

گفتم:یه فکر حوب٬ یه نفس عمیق بکش و از همین حالا تصمیم بگیر تمام کارها رو

کامل انجام بدی...

گفت:فُ فُ فُ فُ فُ فُ فُــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتم :حالا بازدم!!

گفت:( هیچی نگفت فقط کبود شد!)

گفتم:جان جان بازدم ! هر دم یه بازدم داره...خفه می شیا....

گفت:(بازم هیچی نگفت.. به احتمــــــــــال زیـــــاد مرد.٬)

...

..

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
آقای ديوانه

سيد

سلام تازگی ها با خودم می گم اين همان الهام وبلاگ شبهای گلوبندک است ؟ انصافا فضای وب و نوشته ها خيلی زيبا شده .. دلنشين و پربار ... کرم خاکی خدا بی نظير بود .. البته نه خودش بلکه مطلب شما ... پست تازه هم زيبايی شکوه قلمی خاصی داره که توانييی شما رو می رسونه .. درود و بدرود راستی کمتر از گذشته به ديار ما می آيی ... نه ؟

جالب ه ئشدفهز

منوچهر سابق !

مرد ؟

کافر

سلام ...... خودمم از اين وضعيت ناراحتم .... ديگه زندگيم خيلی تهوع آور شده ..... همش اين زمان محدوديت ميذاره!!! به هيچ چيز هم نميشه اعتماد داشت ........ چه ميشه کرد ..... ميگذره اين دوران هم ...... زندگی کلا برای دوران ما سخته!!!

سمانه

هان... پس اينجوری هم می‌شه مرد... من فکر می‌کردم فقط بايد خوابيد و بيدار نشد... حالا يه جور ديگشم دونستما... اينطوری بهتره به گمونم

حميدرضا

من شنيدم هيچکس ننميتونه با حبس کردن نفس خودش خودکشی کنه!

مريم

آخی...طفلکی...مرد جدا؟ می گن ما به زور نمی تونم باعث خوشبختی کسی بشيم و به همون نسبت هم اگر فرد نخواد جلوی نابودی خودشو بگيره...کاری از ديگران ساخته نيست...!!