دالی

 

+ به نام تنها خدایم که تنها خدای من نیست

انگاری باز هم کف گیر زمان به ته دیگ سال خورده و این روزهای آخر رو جز با قاشق چای خوری نمیشه جمع کرد و چه چند روز پر کار و طولانی و نمی دونم از اون طرف سال چی میخوام که اینقدر با شتاب و عجولانه پلک میزنم و حتی گاهی پلک دلم هم می پرد انگار!

و اگر ناملایمات و ترس ها و من نیست های سال ۸۶ رو کنار بذارم سال خوبی رو میبینم و گاها فکر میکنم روحم به اندازه ۵٬۶ سالٍ ترسالی قد کشیده و ماشالا چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شده انگار!

و همین طور که دانه به دانه ٬نان برنجی های ترد و گرامی رو در دهانم می ذارم و چای خوش دم و عطر و هورت میکشم ٬کشف می کنم  جدی جدی به قول سهراب :روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد٬و شاید راست گفته باشی: ذاتا عاشقم!

وکسی چه میداند .٬بوی شیشه پاکنه که حس نوستالژیک منو فعال میکنه ؟یا صدای گامپ انفجار ؟و آیا میشه صدای انفجار های چهارشنبه ی آخر سال رو به عنوان یک موسیقی نوستالژیک معرفی کرد یا تنها صدایه بی هویت و هدف٬ ناشی از فعل و انفعالات شیمیایی؟

 و البت دیشب که٬ با صدای گامپی متفاوت با گامپ های انفجار آخر سال از خواب ناز پریدم  و صبح کاشف به عمل آمد همسایه ی محترم بدون باز کردن درب پارکینگ در شیب پارکینگ قرار گرفته و با سماجت خاصی با درب به داخل پارکینگ رفته٬ متوجه شدم که حتما تمام صدا ها دارای هویت هستند!

و در همان لحظه متوجه شدم که چقدر دلم برای شما و این وبلاگ تنگ شده ه ه ه و در حالی که مجددا روحمان از شوق دچار سرفه شده بود و سر از پا نمیشناخت تصمیم گرفتم این خانه ی قدیمی رو دوباره سرو سامانی دهم تا باز با هم باشیم که شاعر فرموده:

چون عاقبت کار جهان نیستی است

                                           انگار که نیستی٬چو هستی خوش باش!

نويسنده : *elham ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک