دالی

 

+ جای شما خالی

دیروز یا پریروز بود که با دو رفیق موافق به خانه ی رفیق ناموافقی می رفتیم و خیابان های شلوغ و خلوت را یکی پس از دیگری می گذراندیم تا به منزل مقصود برسیم و من همان طورکه از پاییز دل انگیز لذت میبردم به دوستان متذکر شدم  زمان زیادیست  که  کفش هایی با پاشنه ی هفت ٬هشت سانت نپوشیده ام و کمی ملاحظه ما را بفرمایید٬و آنها هم مثلا ملاحظه ی ما را میکردند و می خندیدند.

در همین احوالات خیابان آخر را هم گذراندیم و هنگامی که از پل روی آب و آشغال عبور می کردیم احساس کردم کسی پایم را گرفته است و ول کن ماجرا هم نیست.در اوج ناباوری برگشتم نا هر آنچه دردست دارم را بر سر موجود پاگیر بکوبم که دیدم هیچ کس نیست و تنها پاشنه ی کفشم در میان نرده های پل گیر کرده است شدید!

دوستان که وضعیت را دیدند و از شدت خنده نفسشان بالا نمی آمد٬ به کنارم آمدند و تنها راه حل موجود را یاد آوری کردند و این در حالی بود که من با دلخوری فراوان اطراف را می پاییدم که نکند کسی این کمدی را دیده باشد.٬

خیابان خلوت بود ....نفس راحتی کشیدم و دقیقا هنگامی که در دل شدید و عمیق خدا را شکر میکردم ٬ ماشینی کنار پل توقف کرد و کله ی سه پسر که بیشتر به جانوران موذی مجهولی شبیه بودن با نیش های بیخ گوش آز آن بیرون زد و شروع کردند به هر و هر خندیدن و خندیدن!

دو تفنگدار دیگر اخم هایشان را در هم کشیدند و الحق هیچ بهشان نمی آمد و منهم در اوج عصبانیت و در حالی که زیر لب غرولند می کردم ٬احساس کردم متهورانه ترین عمل زندگیم در حال وقوع است.

نفس عمیقی کشیدم و برای رهایی پاشنه کمی آن را جابه جا کردم و سعی کردم آن بیرون بکشم.٬دردسرتان ندهم باشتاب کفش را بیرون کشیدم و پاشنه بی شتاب در جای خود ماند و تکان از تکان نخورد و فقط کنده شد!

در این هنگام آن سه نفر با صدای مهیبی ترکیدند و در حالی که از خنده خود میزدند٬ اشک از چشمانشان فواره میزد و دو دوست گرامی که سعی میکردند اخم خود را حفظ کنند از شدت خنده رنگشان به کبودی میزد.٬

 

 

پاورقی:

قراره جمعه ی این هفته  با دانشگاه بریم کاشان .٬ میخوام با دوربینم معجزه کنم..٬اجَلی مَجَلی :) 

پاورقی۲:

امروز که داشتم تند و تند از شهرک میگذشتم یه بچه پسر چهار٬پنج ساله که فال میفروخت یهو پرید جلوم و یه فال داد دستم.٬منم گفتم هی من اینو نمیخوام...گفت پول نمیخوام مجانی مال خودت و فرار کرد و رفت پشت پایه ی بیلبورد قایم شد...منم عین بیچاره ها رفتم دنبالشو گفتم بیا بیا پولش رو بگیر ..اما فرار کرد و گفت مجانی مال تو اِ...

٬

اگر که جان دلت سوی باغ رضوان است

                                                   برو که جنت فردوس در خراسان است

حصول مشهد سلطان دین رضا

                                                   زچهل چراغ بلورش حرم نمایان است

این یه نشونه است.٬نه؟!

.

نويسنده : *elham ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک