+ شديدا پاييز است
دير زمانی است که اين روزگار کج مدار ٬ کج کجکی می چرخد و غير از زندگی کردن و
زندگی کردن و زندگی کردن اتفاق های ديگری هم می افتد انگار.٬
شب و روز می گذرد و ماه هی کهنه می شود و نو می شود و کامل می شود و چشم
که بر هم می زنی در می يابی٬چهار ماهِ کامل گذشته است از اولين باری که دوست
داشتی و می مانی حيران که...
اين نيز بگذرد و باز هی ماه نو می شود و کامل می شود و کهنه می شود و باز به دروغ
جار می زنی که تو را با آسمان کاری نيست.٬که هست!و باز هم هست و انگار هنوز ماه
کامل است!
و به ياد آور آخرين بار که ماه را آتش زدی تنها سر انگشتانت سوخت و ماه حتی آه نگفت.٬!
و روز شمار تيره ات را که گه گاه از لحظات نازنينت آگاه می کردی و ناگاه تبديل به
خنجرهای مفرغی شدند و به قلبت هجوم آوردند و گاه و بی گاه به آن زخم می زدند را در
سيل آب ِخاطرات٬سوزاندی.٬ و چه سخت است سوزاندن در سيل و آنگاه تنها آهی کشيدی
.٬و وای از آه که::: آه٬يکروز همين آه تو را می گيرد.٬
و می مانی در حيرت اين محملاتِ فِررر خورده.٬پس سخنی نمی ماند جز٬ آخرين سخن٬
و آن اينکه
لعنت به آخرين ها.٬!
