دالی

 

+ خواب اگر بيايد و ببرد مرا

همش خواب میبینم٬

خواب میبینم یکی یا دوتا بچه ی یکی دو ساله به من سپرده میشه.٬نگهداری ازشون برام اصلا زحمتی نداره.٬راحت بغلشون میکنم..اونا شادن..فضا شاده..ولی وقتی مامانشون میاد ببرتشون دلم نمی خواد پسشون بدم!به نظرم میاد مامانشون بلد نیست ازشون نگهداری کنه!

کاش میدونستم یعنی چی 

امروز داشتم ناتور دشت رو ورق میزدم .٬دیدم منم تو خوابهام دقیقا همین حس رو دارم..

حس یه ناتور دشت رو.٬میدونم مضحکه

"همش مجسم میکنم چن تا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن.هزار هزار بچه ی کوچیک؛و هیشکی هم اونجا نیس٬منظورم آدم بزرگه٬غیر من.منم لبه ی یه پرتگاه خطر ناک وایسادم و باید هر کسی رو که می آد طرف پرتگاه بگیرم ـ یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه داره کجا می ره من یه دفه پیدام میشه و می گیرمش.تمام روز کارم همینه.ناتور ٍدشتم. می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم٬با اینکه میدونم مضحکه."

قسمتی از کتاب ناتور دشتٍ جی.دی.سلینجر

نويسنده : *elham ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک