دالی

 

+ روان

بخار چایم عین فکر و خیال می ره هوا و محو میشه!

پاهام رو دراز میکنم تا شلوارم زانو نندازه

آسمون دیگه قرمز نیست.

منم دیگه آبی نیستم.

روان نویسم جوهر پس میده

تمام دستم آبی میشه

بازم میخواد دروغ بگه!

شده عادتش...

گاهی که دلش میگیره می ره پشت میز و خودش رو قایم میکنه!

منم یه خورده  که گذشت می رم سراغش

اما این دفعه

کلی گشتم تا پیداش کردم!

حال خوشی نداشت..

گمونم مداد جویده شده ی پشت میز یه چیزایی بهش گفته!

نويسنده : *elham ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک