دالی

 

+ شب بارانی من

شدید باران میباره!

شدید احساس باران رو دوست دارم٬!

شدید از صدای باران بیدار شدم و دیگه خواب از سرم پریده!

ای ور پریده.٬

ساعت.٬آه ساعت نیمه شب و خورده ای.٬

خیلی دوست دارم برم تو تراس و ابر ها رو تماشا کنم و باران رو بشــــــنوم!

حیف که میترسم.٬!

چند ساعت خوابیدم٬؟

آه چند ساعت و خورده ای..

و الان هیچی حتی خورده ای هم خوابم نمیاد.٬

موضوع انشا:بـــاران.٬

چه در شب بهاری و زیبا با ابرهای رنگی و مهتابی پنهان در آسمان.٬وچه در بعد از ظهر پاییزی با آسمان تنگ و گرفته و دلی غمگین.٬ با گودال نه چندان عمیق و غریب روی زمین که آیینه ی باران و میزبان شادی کودکانه ی شالاپ است بسیار احساس همزاد پنداری میکرد؛نقطه:

عجب!

با گودال آب باران که ممکنه یه عالمه توت له شده تهش چسبیده باشه.٬احساس همزاد

 پنداری و این حرفا!!!

عجب!بهتره برم بخوابم تا کار به طرح جهادی نکشیده نقطه کاما

..

پاورقی:

دوستانی که کامنت گذاشته بودین چون کل پستی که دیشب گذاشته بودم قاطی پاتی شد.٬مجبور شدم امروز صبح دوباره پست رو بذارم ..

نويسنده : *elham ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک