دالی

 

+ انگار ادامه دارد..

اگه شنبه ی هفته ی پیش یه خورده حوصله ی قصه تعریف کردن نداشتم...امروز خیلی خیلی حوصله ندارم...شاید نداشتن حوصله شرح حال خوبی نباشه... دلم میخوادحرف دیگه ای بزنم ..اما  چون بین قسمت های قصه خیلی فاصله می افته همون قصه خودمون رو تعریف کنم بهتره....مطمئنا  بهانه ی قصه سرپوش خوبیه برای خود سانسوری همیشگی..

خب کجا بودیم..آها..سایه پقی زد زیر گریه.. و مرد واقعا نمیدونست باید چی کار کنه واسه همین شروع کرد به ساز دهنی زدن و ساز دهنی زدن....

کمی که گذشت و سایه آروم تر شده بود بدون مقدمه گفت

ـمن یه سایه سرگردانم...

جهانگرد دست از ساز زدن کشید و توی آتش چوب انداخت تا سایه پر رنگ تر بشه

ـدور انداخته شدم.٬میشنوی آقا...به خاطر سایه ی شما دور انداخته شدم..یه سایه ی خوشبخت بودم ..زندگی خوبی داشتم..با هم به خرید میرفتیم.٬ناهار میخوردیم.٬بعد از ظهر ها به پیاده روی میرفتیم تا اینکه..سر و کله ی سایه ی شما پیدا شد...یه سایه ی مردانه با کلاه و شال باریک.یه سایه ی مزاحم ...یه روز که رفته بودیم پیاده روی دیدیمش..دنبالمون راه افتاد...و..هر وقت که من غافل میشدم باهاش شروع به صحبت میکرد..من..کاری به کارش نداشتم..هرگز فکر نمیکردم یه سایه ی مردانه با لباس ضخیم و شال دور صورت بتونه بیاد و جای منو بگیره و سایه ی یه زن با موهای نچندان بلند که پیرهنی با پارچه های لطیف میپوشه بشه...

مرد که داشت چشم هاش از حدقه بیرون میزد گفت:سایه ی من عاشق کسی شده که شما سایه اش هستی..عجبا..حتما الانم کلی خوشبختن هوم؟!..چه اراجیفی..خب حالا واسه چی اینجا اومدین از من چی میخوایین..؟

سایه که از این لحن کلی شاکی شده بود گفت:این مشکل شماست که باور نمیکنی..

اگر شما بتونی بدون سایه زندگی کنی من نمیتونم یه سایه ی بی صاحب باشم مگر اینکه..

مرد حرفش رو قطع کرد و گفت:نه من میتونم بی سایه باشم و نه شما میتونی بدون صاحب باشی...و اینکه من هیج وقت نمیتونم قبول کنم سایه ام سایه ی یه زن باشه..یعنی تو مرامم نیست..اینو لطفا درک کنید..

سایه که خورده بود تو حالش خیلی غمگین گفت پس چی کار باید کرد؟؟

مرد هم خیلی بی تفاوت گفت میریم سراغ سایه ی من و صاحب شما...صحبت میکنیم..این خیلی مسخره است که یه سایه عاشق یه زن بشه...اصلا بگو ببینم سایه ها مگه می تونن عاشق بشن..هوم؟!!

اینو که گفت برگشت و مستقیم به سایه که روی دیوار افتاده بود نگاه کرد...سایه دست هاشو جلوی دامنش به هم گره کرد و سرش رو پایین آورد و با کمی مکث گفت نمیدونم آقا!!(عجب سایه ی بلایی)....

نويسنده : *elham ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک