دالی

 

+ سلام

قرار بود تمام روز های عید به روز شه!...نشد !!به دلیل یک سری اتفاقات فوق العاده پیچیده و پیچیده عید که هیچ تا یه عالمه روز بعد ازعید هم هی نشد به روز کنم هی نشد به روز کنم...

خیلی وقته میخوام اینجا یه قصه تعریف کنم..اما به دلیل سنگ اندازی های متعدد و پی در پی بد خواهان و بد خواهان و بد ذاتان تا به امروز نشده...اما امروز شروعش میکنم و قسمت اولش رو تعریف میکنم..

...

یکی بود یکی نبود..مثل حالا ..مثل همیشه..توی قصه ی ما یه مردی بود .یه مردی وجود داشت(وجود داشتن یعنی:یه انسان با یه مغز برای فکر کردن٬یه دل برای دوست داشتن٬یه شعور نسبی برای استفاده از عقل و دل و بک عدد ســـــــــایه!)کلاه لبه دار روی سرش می گذاشت و یک شال گردن بلند و باریک دور صورتش میپیچید و گه گاه سازدهنی می زد.(مثل جهانگرد کارتن ...اسمش یادم نمیاد..کلا یه جورایی خود جهانگرد بود..البته نه دقیقا همون جهانگرد)یک شب زمستانی که عین آواره ها(عین؟!واقعا آواره بود)..با سایه اش کنار آتش نشسته بود و ساز دهنی میزد(راستی میدونستی ساز دهنی رو با دم و بازدم میزنن؟!من نمیدونستم..راستش هیچ وقت حرفه ای به این ساز نگاه نکردم)سایهاش خیلی شاکی پرسید تو چرا همش غم میزنی؟!کسی دلت رو شکسته که من یادم نمیاد؟؟؟

مرد همون طور که ساز دهنیش رو جلوی صورتش نگه داشته بودشانه هاشو بالا انداخت و گفت:راسش غیر از این نت ها هیچی یادم نمیاد این عادته که تمام این نت ها رو پشت هم ردیف کنم..سایه خیلی دلش گرفت..گفت:تو بایدعاشق شی اون وقت یه کم شاد میزنی ..هوم؟؟!!

مرد قهقهه ای زد و گفت عاشق؟!....

وبعدهر دو شون خیلی غمگین ساکت شدن...

شب سپری شد..چند بار صبح شد ٬ظهر شد ٬شب شد.باز هم کنار آتش نشستند٬بازهم مرد همون آهنگ رو زد٬بازهم همون قدر بک نواخت و غمگین..بدون هیچ تغییری..اما سایه دیگه سایه ی همیشگی نبود..یه کم مشکوک میزد...

نويسنده : *elham ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک