دالی

 

+ ما...خرخاکي های خدا !

امروز یهو دلم خواست با مداد بنویسم.٬همین که صدای ساییده شدن نوک مداد روی کاغذ رو میشنوم کلی کیف میکنم.موقعی که با مداد طراحی میکنم هم از این صدا خیلی لذت میبرم.٬راسش خیلی به روابطمون فکرکردم(روابط خدا٬ بندگی)!وقتی فکر میکنم و میبینم که فقط در محدوده ی کره ی خاکیمون به غیر از من یه عالمه دیگه بنده داره و قبل از من هم داشته و بعد از من هم خواهد داشت خیلی دچار خود خر خاکی بینی میشم (همون جونوری که بیضی شکله و یه عالمه دست و پا و دوتا شاخک داره) ..یکم هم حسودیم میشه!!

صبح که میرفتم بانک یه خر خاکی روی سه کنج دیوار حیاط دیدم.دقیقا فاصله اش از سر دیوار و از زمین به یه اندازه بود.اما حرکت نمیکرد.٬سرش به سمت بالا بود. می خواستم نجاتش بدم و بُکشمش که اینجوری بلاتکلیف و درمونده نباشه!اما بعدش پشیمون شدم گفتم بذار خودش راهش رو پیدا کنه ..حالا یا ازون بالا خودشو پرت میکنه پایین و زندگیه خاکیش به یه بوق ممتد تبدیل میشه٬یا یواش یواش میره بالا..و دقیقا نمیدونم سر دیوار چی میخواد ولی خُب گذاشتم به عهده ی خودش...

من حیث المجموع به این نتیجه رسیدم که من حتی نمی تونم خدای یه خر خاکی یک سانتی باشم...و خدا رو شکرکه همیشه خدا٬ خداست وخدایی میکنه!

نويسنده : *elham ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک