+ رد نگاه نیمه خورده ای ته فنجان روز نامه می خواند,هیم ای مسافر.,
بعد،همین طور که به خاطره هام نگاه می کردم فهمیدم یه قسمتی،یه قسمت هایی ازش نیست،نخواستم دقیق شم،چون فقط یه نگاه بود،سطحی.،یعنی تو یه نگاه کاملا سطحی هم مشخص بود ، مثلا تو یه بازه ٨،٧ ماهه هیچ خاطره ای از چگونگی بودنم نداشتم.،نمیشه بگم حس بدیه، م م م یه حسی شبیه جای خالی یه دندان افتاده وسط یه عالمه مه و غبار،یا تقریبا یه همچین چرتی.،بعد خواستم برای همه ی این حسم یه شعر بگم که توش روزنامه و رد فنجان چای نیمه خورده و مسافر و کمی هیم و اینا داشته باشه،به واقع سعی هم کردم،اما هیچ فایده ای نداشت،یعنی نتیجه ی چندان مطلوبی نداشت،منم مجبور شدم فعلا بچسبونمش جای عنوان پستم تا بعد ببینیم چی پیش میاد.،
.،
،
نويسنده : *elham ; ساعت ٢:۳۳ ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها:
