شهرسنگستان


+ پلک لحظه

روان نویسم رو کنار خطهای بی تقاطع کاغذ سفید می ذارم و دفتر آبی زنگاریم رو می بندم و هلش می دم که بره تا ته میز،تا دور شه ازم،تا دم دستم نباشه،تا ننویسم.،اونوقت زیادی ازم دور می شه و اول می ره و تپ می خوره به قندون و بعد با هم تاپ می افتن پایین و دفترم شیرین شیرینا می شه!چه خوب که هیچکی خونه نیست،انگاری زورم زیاد شده از وقتی که ورزشکاران دلاوران شدم یه روز در میون ماه! فکری می شم از تمام اتفاق هایی که هیچ وقت اتفاقی نیافتاده و بجای تمام نیافتاده های عالم آنچنان دفترم و قندون افتادن پایین که دل عالم لرزید.،اینو یکی بهم گفت! گفت:..... یعنی دوست ندارم بگم دقیقا چی گفت،چون اونجوری که گفته شده و کلمه هایی که کنار هم نشستن و اونی که من شنیدم خیلی فرق داره،چون باید تمام صدای نم بارون بی رعد و برق و فوت و بوق و صدای تق تق کفشای پاشنه بلند خانومه هم کلمه شن و بیان وساطت کنن که هرگز زیر بار مسئولیتش نمی رن،مردونه!فقط می شه دفترمو از اونیکی طرف میز جمع کنم و تعجب کنم که قندون نشکسته و روان نویسم رو از زیر ۴۴ تا پایه پیدا کنم و وسط یکی از خطهای تو دل برو صفحه ی سفید بنویسم:

روان نویسم رو کنار خطهای بی تقاطع کاغذ سفید می ذارم و دفتر آبی زنگاریم رو می بندم و هلش می دم که بره تا ته میز،تا...


 

نويسنده : *elham ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک