شهرسنگستان


+ بارانِ سرماخورده

همین که می بی نم تاکسی پونک با سه سر نشین منتظر منه خوشحال بالدار می شم.،یاد دیشب که ۴۵ دقیقه زیر بارون با این صدای سرفه ایه گرفته تو صف منتظر تاکسی بودم و آخرش بابا اومد دنبالم،البته با ٢٠ دقیقه انتظار بارانی اضافه باعث می شه یادم بره امروز یه روز پنجشنبه وسط ظهره ، بی بارون ، بی تاریکی .،یعنی اصلا خوشحالی نداره.،فقط می شه به این خوش بود که شاید از پنج روز استراخت که آخرین بار دکتر دو روز پیش گذاشت رو سرما خوردگیم و دو روز اولش رو مثه یه مورچه گرافیست کارگر رفتم سر کارو سرما تر خوردم و برگشتم ، یه سه روزی استراحت جور کرد تا شاید تب کردن از یادم بره و کمی آسوده باشم، کمی.،البته اگه باز شخص شخیصی تماس نگیره و با صدای التماس پشت تلفن از ویژه نامه سمینار و دعوت نامه های طراحی شده و چمیدونم آگهی های آبان همشهری پرس و جو نکنه، که یعنی بیا.،توروخدا.،فقط نیم ساعت و ایناا.آخر نفهمیدم مسئول تبلیغات یه شرکت نسبتا بزرگ بودن خوبه یا بده.،حالا کلی هیم  و  هو  و  هی  رو بذارین کنار یه لباس مشکی با دامن کوتاه و نوار دوزی سفید که هی دلمو می بره و منو می کشه پای کمد لباسام.،با این حالم م.،،


نويسنده : *elham ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک