+ یه روز دلتنگ دیگه
الهام با غصه خوابش برد،با غصه بیدار شد،با غصه صبحانه نخورد،با غصه رفت سر کار،با غصه نشست رو صندلیش و محکم تکیه داد تا قیژ صندلیش در بیاد،با غصه یادش اومد دیروز آقای چایی براش روغن کاری کرده،با غصه دلش هیم خواست.،
هیم
.،
نويسنده : *elham ; ساعت ٩:٤۳ ق.ظ ; سهشنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها:
