+ قُل قُل
گفت که.،خیالی جز بودن نداره.،اونوقت هی تو فکر،چایش رو آورد نزدیک دهنش و لب نزد و هی آورد پایین و نگاهش رو به گوشه ی راست سنجاق قفلی روی جلد کتاب دوخت،باسنجاق دوخت.،منم یاد اون دو تا قاشق چای خشکی افتادم که به جای نمک ریختم تو قابلمه برنج که قل قل می جوشید و باید بگم اصلا منظره ی قشنگی نبود جوشیدن برنج و چایی،اما می شد ساعت ها بهش نگاه کرد.،
پاورقی:
کاش من وقتی تایپ می کنم"لخخلمث"خودش می فهمید یعنی google ,هیم.،
نويسنده : *elham ; ساعت ۱٢:٠٦ ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها:
