شهرسنگستان


+ کمی زندگی.,

یواشکی حلوای تن تنانی رو می چشم تا بدونم برام طعم دوست داشتنی نداره و بعد ها سرم را بالا بگیرم و بگم تا نخوری ندانی.،روزگار ِتنهای ِشلوغی که به تندی میگذره تا بشه آن روزها، رو لحظه به لحظه به تماشا نشسته ام و سختیش را خسته می شم و غمش را غصه و شادیش را زندگی.،نگاهم سُر می خوره رو تمام حرف ها و حس ها دانستن ِندانسته ها،شک کردن دانسته ها و جایی بین شعر صدا و خواب چشم هام گم می شه.،انگار پریا گریه می کردن پریا ،یکیشون کاسه نور شد،یکیشون تنگ بلور شد،یکیشون یکی بود یکّی نبود قصه ی ما شروع شد.،


نويسنده : *elham ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک