دالی

 

+ روزگار فراری

از پشت شیشه تکرار آهنگ ملایم زندگی رو به عادت گوش می کنم!

قدم های تند عابرین هماهنگ با ریتم تند موسیقی که از رادیو پخش میشه

نماهنگ جالبی می سازه!

و مردی که در سکوت ناخن انگشتش رو با ولع  می جوه می شه نقطه ی مقابل

 ابن نماهنگ..

سایه ای از بوی دود اگزوز و بوی دود سیگار که دزدکی از درز در عبور میکنه و به

داخل میاد ذهنم رو آروم نمیذاره!

یواشکی دو دلی رو بهم دیکته میکنه!!یواشکی...

می خوام فقط نظاره گر باشم!!!!

خانمی که شالگردن آبی و سبزش روی زمین کشیده میشه و

آقایی که شال گردن آبی سبز رو از روی زمین جمع میکنه!

رادیو با صدای شفاف می گه:

                  زندگی رسم خوشایندیست . زندگی یک موهبت الهی است که باید..

خانمی کنارم میشینه!

عطر شیرینی زده که با بوی نفتالین قاطی شده...

پلیس دور ماشینی که دوبل پارک شده می چرخه!راننده اش از مغازه می پره

بیرون  و خودش رو به ماشین میرسونه..کمی سرش رو میاره پایین و بدنش رو..

خمیده میکنه سرش رو هی بالا و پایین می بره و چند بار دستش رو روی گونه هاش

میذاره و تا چانه اش پایین میاره..

میشه این عمل رو با صوت آقا چاکریم جون ما ابندفعه رو بی خیال شو هماهنگ کرد.

آقایی با پوشه ی سبز زیر بغل عرض خبابان رو با خیال راحت طی میکنه و با هر قدمش

پاچه ی شلوارش رو به جلو پرتاب میشه از بین پلیس و متخلف عبور میکنه!

به ساعت نگاه میکنم بدون اینکه بفهمم  چنده!

خانمی میانسالی  که کنارم نشسته ساعت میپرسه! (دوباره به ساعت نگاه میکنم..)

رنگ چشم هاش کاملا به بوی شیرین عطرش مباد...

باید پیاده شم!

هیچ وقت از این قسمت ماجرا خوشم نیومده!! 

 

نويسنده : *elham ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک