+ پنجاه و کمی
گوش کن.,صدای بادی که از سر درختان تابستانی می گذرد و گرد نارنجی زمان را بر سرشان می پاشد و تا پای درختان برسند,جز برفِ نرمِ سرد, خیالی نمی ماند.نگاه کن.,دلم,نه سردرختان تابستانی با گرد نارنجی را می خواهد,نه پای درختان سفید و سرد را.,دلم جایی میانه,میان ِ دو پلک گرمِ آسودگی و بودن, چیزی شبیه آسوده بودن مانده است.,جایی مثل باران.,مثل آب.,مثل آبان.,!
نويسنده : *elham ; ساعت ٥:٠۳ ب.ظ ; جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
تگ ها:
