شهرسنگستان


+ گراتن فکر و بادمجان

پیشبند رو می بندم.,

بادمجان ها رو حلقه حلقه می کنم.,خب گاهی ممکنه زمان پای تکرار رو وسط بکشه..اونوقت باید بهش گفت عادت,تلخی خوشایندی نداره.,باید تلخیش گرفته شه.,می ریزمشون تو ظرف آب نمک.,مرغ پخته شده رو  تو بشقاب می ذارم تا خنک شه.,احتیاج به صبرررر داره تا آرزویی به گور نره.,آرزو؟می بی نی,آرزوهایی که هر روزه تکرارش مکنند و مثل پنیر با چاقو سهمشون رو جدا می کنن و حتی نمی فهمن می تونه یه کاش با دو تا آه باشه..

باید یخش باز شه.,پنیر رو از یخ چال بیرون می ذارم,گوجه ها رو رنده می کنم,قارچ ها لذیذ برش می خورن,یعنی ساعت چنده؟باید ساعت رو جلو کشید به اندازه ی اینجا تا بودن..بادمجان ها رو تو سرخ کن می ریزم.,کاش می شد فهمید کی تو زندگی به اندازه ی کافی سرخ شدی و باید بکشنت بیرون!چند دقیقه؟هشت دقیقه,کافی!

دیر نشه؟!حتی اگر صدام هم نیاد حرف می زنم.,با تکرار,تکراری نشده.,فقط یک اسم..,صدام می کنه,بادمجان هارو می کشم بیرون و خوشمزه ته ظرف میچینم.,چه اشکالی میتونه داشته باشه که افکارم رو لایه به لایه بین بادمجان و مرغ و قارچ و ..بذارم و یه لایه پنیر روی همش بکشم تا توی فر پخته شه؟

چه خوب که امشب تمام آشپزخونه مال من بود,چه خوب که..

 

نويسنده : *elham ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک