+ می.دا.نی
دوتا, شدم.,دست به کمر ایستادم و هر چی فکر کردم نفهمیدم چطور باید جسمم از روی تخت جمع کنم.,ناراحت خوابیده بودم.روی چشم هام دست کشیدم تا شاید خنکای دستهام گرمای خواب رو بگیره.,کاش دوری با بدرودی , محو می شد!انگشتام داغ شدن,بودنی در کنارم بود و نبودنی با بودنم..چه خواب مجهول و مرموزی..کسی چه می داند.,؟
نويسنده : *elham ; ساعت ۱:٥٩ ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها:
