+ ساده.,
اولین کسی بودی که دی دی.,حالا جور دیگه ای به من گوش کن...ساعت هشت و کمی,و هوا هنوز گرم.,خورشید دیگه پیدا نیست اما ماه بالای سر ساختمون روبه رویی هی برو بر منو نگاه میکنه,یه خورده از نصف تپل تره.,آسمون,آسمون رنگ آبی ماتی به خودش گرفته که به ماهش می شه بخشید. کمی,فقط کمی باد میاد,وقتی رفتم لباس ها رو جمع کنم رو گونه هام احساسش کردم, بوی قهوه می داد,قهوه ی گرم که داغ نیست!گفتم؟انگشتم رو سوزوندم ., نمی تونم درست کلید ها رو بزنم,تند تند...زندگی حسه دیگه ...هوم؟حالا اینو چجوری از وسط صفحه کلید در آوردم .,نمی دونم ...بوی کتلت سوخته میاد,نمی دونم کدوم یکی از همسایه هامون عادت دارن غذاهاشونو سوخته بخورن..بازم بگم ؟تواین خطوط فقط کمی از ساعت هشت و کمی گذشته..
نويسنده : *elham ; ساعت ٩:٠۸ ب.ظ ; شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧
تگ ها:
