+ صدایش می آمد
عمرش کوتاه بود.اصراری برای ماندن ندارد.مثل تمام روزهای بلند تابستان کوتاه آن روزها.زیر آسمان خندان.چرخ های در حرکت,وآن مورچه ها.مورچه های بی سر.نمی توانستند فکر کنند.غروب باز هم می بود, وخورشید و سایه ها.کش می امدند,تا به هم برسند.دست بردار, هیچ وقت نمیرسند,هیچ کدامشان به هیچ کدام دیگرشان.دعا کرد تا باران بارید.باچشمانش دعا می کرد,صدایش می آمد.خیلی داغ.با پشتکار می بارد.بفرما,حالا نگاهی به من بینداز,لباسم بارانی شده است.برای همیشه اینجایم,در رقص با لرزش باران و اشک.عمرش کوتاه بود.تابستان است دیگر.
نويسنده : *elham ; ساعت ۱۱:٤٤ ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
تگ ها:
