+ گاهی,جایی
من که حرفی ندارم,فقط گاهی,جایی,یکهو احساس خوشبختی می کنم.سریع می آید و می ماند و کم کم ذوب می شود و شکل می گیرد و می شود اندوخته زندگانیم.
من که عجله ای ندارم,گاه نا گفته ای می ماند بین گلو و قلبم و جم نمی خورد.می ماند و می ماند تا حس خانگی صدایش کنم و دوستش بدارم .
من که کاری ندارم,گه گاه با چشمان نیمه باز به فکرم می نگرم که جایی میان آن شلوغی جا مانده و هیچ احساس غربت نمی کند و دلش انگار دیگر خودی نمی خواهد.
مستقل شده پدر سوخته!
.,
.
نويسنده : *elham ; ساعت ۱٠:٤٢ ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧
تگ ها:
