دالی

 

+ قان قان

آه

یادش بخیر

اول دبستان

روز اولی که قراربود خودم با سرویس برگردم  و مامان و بابا با هزار دلنگرانی ٬خونه

منتظرم نشسته بودن ..

رنگ سرویسمون عوض شد و من جا موندم!

 انقدر گریه کردم که دیگه جلوم رو نمیدیدم..آقا حصارکی که مسئول سرویس ها بود

منو نشوند رو یکی از صندلی ها و قان قان رسوندم خونه! منم طول راه هی قلپ قلپ

اشک ریختم!میشه گفت دیگه هیچ وقت به اندازه ی اون روز احساس بد بختی نکردم!

بعد از یکی دو ماه یه سرویس سوار ماهر شده بودم .میدونستم که دیگه قیافه ی راننده

سرویس مهمه نه قیافه و رنگ سرویس...سرویس من یه مینی بوس زرد قناری بود...

اسم راننده سرویس هم آقا امیر بودکه البته خیلی هم وحشی بود(دور از جون امیر های

جمع)حالی به حالی بود بنده ی خدا...

با یکی از دوستام پشت صندلی راننده سرویس میشستم و یه بند با راننده حرف میزدم

بعضی وقتها میخندید که نمی فهمیدم برای چی میخنده..بعضی وقت ها هم با فریاد

 می گفت :بیشین سر جات بچه!وقتی این کلمات رو می گفت دهنش کج میشد!

اینطور که میشد می رفتیم صندلی های عقبی و سرمون رو از پنجره ی سرویس

بیرون می آوردیم  اونوقت هر موتوری که رد میشد با جیغ میگفتیم :

موتوری با نامزدت چطوری...

انقدر این کارو می کردیم که امیر آقا همون طور که بهمون می گفت؛ بیشین سر

جات بچه!؛ می گفت؛سرتو بیار تو بچه !؛ باز هم دهنش کج میشد..

آه 

 یادش بخیر...

 

نويسنده : *elham ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک