+ روايت روان بودن و عاشق بودن

فضای پاک ناب!
آنقدر پاک که نَفَس را می سوزاند و نَفس راخنک می کند.
سرشار از طعم باد و خاک و آب!
من زنده ام
در حالی که می توانستم هرگز نه٬باشم و نه٬ بدانم که نیستم!
یعنی
پوچِ ِ مطلق ِ معلق!
زنده ام
در حالی که تمام کوه های در دیدرس٬یکدست٬سفید شده اند و سرما با سوز می وزد و
پیش می رود و می گذارد و می گذرد!
و من
به تنهایی می رقصم و دعای پرستش را زمزمه وار تکرار می کنم٬در حالی که با حسرت
می دانم...
در گذشته ای بسیار دور ٬ در شهری دور ٬ خیلی دور تر از شهر اکنون٬ انسان ها با هم ٬
تنها خدا را می پرستیدند و می رقصیدند و می رقصیدند...
نويسنده : *elham ; ساعت ۱:٥٧ ب.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥
تگ ها:
