+ و دیگر چه..
همینکه بهار می آید و چکاوک می خواند و باران می بارد٬ همچو کرم درخت انگوری در انتظار برگ مو می نشینم که شاید جشن دلمه زودتر برگذار شود و دلمان خوش خوشانش شود که به به..و گویا کمی شکمو تشریف دارم و البت که هیچ به قیافیمان نمی آید ٬ولی خب حقیقتیست٬حقیقی...
و دوستان با چشمانی اشکبار طوری که از محبت برق می زد گفتند:یا با شیرینی بیا و یا اصلا نیا و ما همان پای سیب های خودت را می خواهیم یالا!جلویشان در آمدم که مدتیست چای صبحانه مان را هم فقط می نوشیم و زندگی انگلی مصرف کننده ای را پیش گرفته ام که بسیار می چسبد و هر چی می خوای با خودت ببر ٬فقط گیتارو با خودت نبر !
وهمینکه سراسیمه و باران خورده وارد کلاس شدم استاد گفت:خانم الهام!(الحق که با ه دو چشم و یک ستاره تلفظ کرد)من پشت سرش گفتم بله!واستاد یک متری از جا پرید و کلی ترسید و گویا متوجه ظهور هر چند دیر هنگام بنده سر کلاس نشده بودنددددد!
کلاس ترکید٬استاد سرخ شد و من...
درست یادم نمی آید من چه..؟!
نويسنده : *elham ; ساعت ٥:٥۱ ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
