+ نه چندان دور
یک روز٬ نه خیلی نزدیک مثل دیروز و نه خیلی دور مثل سالهای دور٬در زمانی که برای خودش لحظه اکنونی بود و در مکانی که بودن یک هویت بود ٬جرینگی صدا آمد...
همین٬فقط همین!شمعی که اصلا مال من نبود را در شمعدانی که هدیه گرفته بودم چپاندم و بر و بر به سوختنش نگاه کردم و یاد معلم عزیزم ٬شمع بدی شعله شدی سوختی تا هنر خود به من آموختی های دبستان افتادم که چه مغرور در گروهای شکل داده شده این شعر را با ته حلق می خواندیم و در حالی که سعی می کردم چتری هایم که داخل چشمانم رفته بود و به مژه هایم گره می خورد را با فوت و حرکت ریز سر مرتب کنم و از حس بابا قوریت فرار کنم ٬همین طور آفتاب بر فرق سرمان می تابید و می تابید !
وگل هایم ٬خم می شد و کج می شد و آفتاب می تابید و کمی آب دهانم را روی انگشتانم می گذاشتم و به ته گل می زدم تا شاید کمتر کج شوند و خم شوند! و نمی دانم در این قسمت از خاطراتم چه میکنم و چه میخواهم و چه یادش به خیــــــــــــــــــــر طولانیی...
همین٬فقط همین!شمعی که اصلا مال من نبود را در شمعدانی که هدیه گرفته بودم چپاندم و بر و بر به سوختنش نگاه کردم و یاد معلم عزیزم ٬شمع بدی شعله شدی سوختی تا هنر خود به من آموختی های دبستان افتادم که چه مغرور در گروهای شکل داده شده این شعر را با ته حلق می خواندیم و در حالی که سعی می کردم چتری هایم که داخل چشمانم رفته بود و به مژه هایم گره می خورد را با فوت و حرکت ریز سر مرتب کنم و از حس بابا قوریت فرار کنم ٬همین طور آفتاب بر فرق سرمان می تابید و می تابید !
وگل هایم ٬خم می شد و کج می شد و آفتاب می تابید و کمی آب دهانم را روی انگشتانم می گذاشتم و به ته گل می زدم تا شاید کمتر کج شوند و خم شوند! و نمی دانم در این قسمت از خاطراتم چه میکنم و چه میخواهم و چه یادش به خیــــــــــــــــــــر طولانیی...
نويسنده : *elham ; ساعت ۱٠:٤٥ ب.ظ ; شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
