دالی

 

+ می خنديدند.

از دندان های بلند و لثه ی عریان زنک ترسید.یقین داشت که شیطان هم به همین شکل است...نفسش درد گرفت. 

می دانست روزی نفسش بند خواهد آمد.او یقین داشت در حالی که اطرافیان فقط زمزمه میکردند و می خندیدند.

نويسنده : *elham ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک