دالی

 

+ نه چندان زود

با زحمت چشمهامو باز میکنم٬دنبایل موبایل میگردم و خاموشش میکنم ٬ یعنی زنگ ساعتشو ساکت میکنم.باید ساعت هفت باشه٬دلم نمی خواد بیدار شم .چشم هامو محکم می بندم٬موبایل رو روشن میکنم!یادحرفت می افتم که گفتی شبا خاموشش نکنم هر صبح یادم میاد و هر شب یادم میره!سعی می کنم بخوابم ...نمی شه دیگه خواب نمیشه!ساعتم رو نگاه می کنم یعنی ساعت موبایل رو ۷:۱۲ دقیقه! اوهوم خواب بی خواب٬ بلند می شم٬مام تو آشپزخانه داره صبحانه می خوره ٬سلام می کنم.
چای رو مامان ریخته ٬فقط کافی من شیرینش کنم و با یه عالمه نون پنیر بخورمش٬واخ که چه سخت.٬
شکر پاش رو برمی دارم٬خیال میکنم که برش داشتم.جیرینگ صدا میده و پول پول میشه٬به به کف آشپزخانه چه هنری شده٬ بیاین مورچه ها براتون یه سوپرایز دارمممم.
بابا میگه نمی خواد مورچه ها رو مهمون کنی دست و دلباز٬شکر ها رو جمع کن.٬یه عالمه قند می ریزم تو چای٬یه عالمه چای سریز میشه٬قاشق رو بین قند های جا میدم٬بیشتر سر میره٬چای رو هم نمیزنم٬اشباع شده.٬اشباع شده؟اون موقع ها تو شیمی یه چیزی تو همین مایه ها می خوندیم٬تو شیمی بود؟٬علوم دبستان بود؟یه تصعیدی یا یه همچین چیزایی هم این وسطا داشتیم٬آخ مثل اسم ابرها٬من هیچ وقت یاد نگرفتم پشته ای همون کمبولوس بود؟کمولوس بود؟لوس بود نبود؟یادمه اسمشون منو یاد اسم دایناسورا می انداخت.
یه دونه دیگه قند میندازم تو چای٬دیگه حل نمیشه٬ته نشین میشه...چای و نون و پنیر و میز صبحانه رو به هم می سپارم ٬ساعت باید یک ربع به هشت اینا باشه٬
کلاسم کی شروع می شد؟هشت؟هشت و ربع؟یه ربع به هشت؟

٬

نويسنده : *elham ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک