دالی

 

+ روز نهم

داشتم فکر میکردم اجداد دورمان که لباس های پوست پلنگی با یک حلقه آستین میپوشیدن و گرز دستشون می گرفتن و بومبا بومبا میکردن...وقتی عصبانی میشدن, چقدر حسرت لیوان و استکان و تمام شکستنی های کشف نشده رو می خوردن! و گمان میرود چاره ای جز ترکاندن کله عمو زاده ی احتمالی رو نداشته اند و با این حال جهان دچار  انفجار جمعیت شده..و از این سنت سنگی بازمانده ای جز بازی بیسبال نمانده...خونسرد باش!

پاورقی:

مهرانم آمده و خانه میخندد! و دل من برای برادر دیگر تنگ تر میشود.,

نويسنده : *elham ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک