+ غرقه
کتاب رو مبیندم
کتاب رو محکم میبندم!
میترسم...
میترسم که یه وقت شخصیت های داستان نصفه شبی از کتاب بیرون بیان و محیط
شوم داستان رو برام هدیه بیارن!تازگیا دلم میخواد غرق شم ..
غرق شدن با صدای قلپ قلپ و فریاد ناله وار کمک ٬ نه!(به این حالت میگن خفه شدن)
شاید رفتم خودم رو تو آبرنگم غرق کردم!
تنهایی!
تن ها؟!..
مطمئنا هیچ وقت به اندازه ی زمانی که بین تن ها هستی احساس تنهایی نمی کنی!
نويسنده : *elham ; ساعت ۸:٤٦ ب.ظ ; جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥
تگ ها:
