+ یلدا
به انارای تو کیسه نگاه می کنم،تو تاریکی تاکسی، مخصوص شب یلدا بودنشون اصلا معلوم نیست.،انگاری تمام حس های مناسبتی قاطی شده،خانومی که کنارم نشسته هی خودشو جمع می کنه و تند آدامس می جوه و هر دفعه آقایی که اون طرف نشسته بی اعتنا نگاهش می کنه.،کیفم رو روی پاهام صاف می کنم.،فکر کردن به اینکه دیگه ازفردا قرار نیست برم سر کار سر حالم میاره،یاد اشکای خدا حافظی می افتم،تو اون وضع با صورت خشک چقدر جلاد بودم حتما.،از کنار یه هیئت می گذریم و می پیچیم تا ته کوچه.، چراغ های سبز چشم ها رو فکری می کنه.،راننده محکم می گه یا حسین.،! یکی از مسافرها میگه میر حسین.،تاکسی لبخند می شه.،گرم.،
.،
+ رنگی
آفتاب را می گفتم.،میان انعکاس ابرهای بودن و نبودن حوض آبی،یکی یکی ماهی قرمز اهلی را می رقصد و می رقصاند،میز سفید فنجان بدون گل های ِ گله به گله ی رو میزی را نوازش می دهد و به نقطه ی پاییز نزدیک می شود تا کاما، تا اتفاق های کال از سر درخت بیفتند،تا اتفاق های واقعی جوانه کنند...،فصل بودن است انگار.،
.،
.
+ خودبسندگی
زندگی یک وری نگاهم می کند.،کلمه های هم قد در فنجان چای و باد ِنم ِ پاییز،همراه صدای تاکسی و مسافران عجول پر و خالی می شود و جایی،گاهی،می شود روی شیشه بخار زده زنده زنده،زندگی نوشت و یک وری نگاهش کرد تا همه چیز صاف شود.، می شود.،
،
+ کمی پاییز

همرهان دانند
:)
.،
،
+ .,
..
من از خورشید آمده ام
از هزارتوهای نادانی و گمراهی
از آغاز حضور یک تکه سنگ
دستانم درخت است،نگاهم ستاره
من خواب رویاهای شیرینم را
از لک لک های قصه ها به ارث برده ام
...
<ایمان رفیعی>
لطفا به من نزدیک نشویدددددد!
