شهرسنگستان


+ هیم نامه

نمی دونم.,

نمی دونم این حس ندونستن خوبه یا بده ولی خب,هست!دیروز یه مشت محکم زدم تو صورت والدم و بالغم رو مسخره کردم!!!حالا هیچ کدوم محلم نمی ذارن و من مجبورم که ندونم!البته خیلی هم بد نیست احساس میکنم تازه متولد شدم!

چه چرندی,هیچم حس تولد دوباره ندارم , یعنی غیر از حس گاو گیجه احساس دیگه ای تو خودم پیدا نمی کنم!!!قسمت شعف انگیز قضیه اینه که دقیقا نمی دونم چی رو نمی دونم!!!!!!!با گاو گیجه ی مطلق مزمن موافقین؟؟!حالا هی بگو بوی عطرت بهت میاد.,

نويسنده : *elham ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک

+ دل من..

دلم میخواد دم غروب ٬ یعنی همون موقع که اذان میگن و برگ درختها لا به لای نور چراغ کوچه می رقصن و صدای شهر که خیلی هم نزدیک نیست به گوش می رسه ٬ یه٬ یه ساعتی طول بکشه.٬اما خب نمی شه!

دلم میخواد همیشه دم غروب ٬ یعنی همون موقع که اذان میگن و برگ درختها لا به لای نور چراغ کوچه می رقصن و صدای شهر که خیلی هم نزدیک نیست به گوش می رسه ٬ در حالی که آرزو می کنم کاش یه ٬یه ساعتی طول بکشه ٬ تو شهر برای خودم قدم بزنم .٬اما خب نمی شه!

دلم میخواد همیشه ی همیشه ٬ دم غروب ٬ یعنی همون موقع که اذان میگن و برگ درختها لا به لای نور چراغ کوچه می رقصن و صدای شهر که خیلی هم نزدیک نیست به گوش می رسه ٬ در حالی که آرزو می کنم کاش یه٬ یه ساعتی طول بکشه و تو شهر برای خودم قدم می زنم ٬ یه بستنی چهار رنگ ایتالیایی که اسکوپ شاتوتش خیلی بزرگه ٬ داشته باشم!اما خب بازم نمی شه!

میبینی٬من حس بیشتری از ٬ ثانیه به ثانیه رو ٬ساعت ها زندگی کردن٬ نمی خوام!

نويسنده : *elham ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک

+ و دیگر چه..

 
همینکه بهار می آید و چکاوک می خواند و باران می بارد٬ همچو کرم درخت انگوری در انتظار برگ مو می نشینم که شاید جشن دلمه زودتر برگذار شود و دلمان خوش خوشانش شود که به به..و گویا کمی شکمو تشریف دارم و البت که هیچ به قیافیمان نمی آید ٬ولی خب حقیقتیست٬حقیقی...
و دوستان با چشمانی اشکبار طوری که از محبت برق می زد گفتند:یا با شیرینی بیا و یا اصلا نیا و ما همان پای سیب های خودت را می خواهیم یالا!جلویشان در آمدم که مدتیست چای صبحانه مان را هم فقط می نوشیم و زندگی انگلی مصرف کننده ای را پیش گرفته ام که بسیار می چسبد و هر چی می خوای با خودت ببر ٬فقط گیتارو با خودت نبر !
وهمینکه سراسیمه و باران خورده وارد کلاس شدم استاد گفت:خانم الهام!(الحق که با ه دو چشم و یک ستاره تلفظ کرد)من پشت سرش گفتم بله!واستاد یک متری از جا پرید و کلی ترسید و گویا متوجه ظهور هر چند دیر هنگام بنده سر کلاس نشده بودنددددد!
کلاس ترکید٬استاد سرخ شد و من...
درست یادم نمی آید من چه..؟!
نويسنده : *elham ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک

+ تبریک نامه

خداوند مهربان می داند چه حالی داشتم هنگامی که زمان را امان نبود و در لحظه روان بود و چه مقدس می گذشت!خدا می داند که تنها آرزوی بخت خوش بلند را برایتان آرام زمزمه می کردم تا در هر لحظه خوش باشید و کاش خوش تر از بخت لحظه ی قبل!

پیوندتان مبارک٬ عاشقیتان مستدام!

 

نويسنده : *elham ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک

+ پیف تلگرافی

بله...
تمام اطلاعات داشته و نداشته ی خصوصی و عمومی و بی ربط وشخصی و حسی خودم رو در عرض ۲۰ دقیقه یجا جمع و جور  کردم تا به صورت انار ترشی بر پیشانی استاد عزیز بکوبم و آخرین نیم ترم هم کمی گس برگذار شه..البته امید وارم فشار استاد خیلی پایین نیادد.٬و هیچ وقت هیچ جوره نفهمیدم امتحان نیم ترم چرا اینقدر بوی بد میده!!!
حالا هی دعای باران بخوانیم و گیرم که باران هم ببارد با بوی بد امتحان چه کنیم؟

 

نويسنده : *elham ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک

+ وهم

 

شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است

آسمانا کاسه ی صبر درختان پر شده است

نويسنده : *elham ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک

+ نه چندان دور

یک روز٬ نه خیلی نزدیک مثل دیروز و نه خیلی دور مثل سالهای دور٬در زمانی که برای خودش لحظه اکنونی بود و در مکانی که بودن یک هویت بود ٬جرینگی صدا آمد...
همین٬فقط همین!شمعی که اصلا مال من نبود را در شمعدانی که هدیه گرفته بودم چپاندم و بر و بر به سوختنش نگاه کردم و یاد معلم عزیزم ٬شمع بدی شعله شدی سوختی تا هنر خود به من آموختی های دبستان افتادم که چه مغرور در گروهای شکل داده شده این شعر را با ته حلق می خواندیم و در حالی که سعی می کردم چتری هایم که داخل چشمانم رفته بود و به مژه هایم گره می خورد را با فوت و حرکت ریز سر مرتب کنم و از حس بابا قوریت فرار کنم ٬همین طور آفتاب بر فرق سرمان می تابید و می تابید !
وگل هایم ٬خم می شد و کج می شد و آفتاب می تابید و کمی آب دهانم را روی انگشتانم می گذاشتم و به ته گل می زدم تا شاید کمتر کج شوند و خم شوند! و نمی دانم در این قسمت از خاطراتم چه میکنم و چه میخواهم و چه یادش به خیــــــــــــــــــــر طولانیی...
نويسنده : *elham ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک