+ روز هوای اشک
ادامه ی نوشتن ِنقاشی رو با من تماشا کن، مثه یه خیال تنها جلوی یه جاده ی بلند غیر زمینی،مثه گریه ی شدید ساکت،مثه تنها بودن تنهایی،مثه شمردن تمام روزهای قاتل با انگشتان یه دست.،دوبار بشمار، دوباره بشمار.،
من خوب نیستم!
+ کمی زندگی.,
یواشکی حلوای تن تنانی رو می چشم تا بدونم برام طعم دوست داشتنی نداره و بعد ها سرم را بالا بگیرم و بگم تا نخوری ندانی.،روزگار ِتنهای ِشلوغی که به تندی میگذره تا بشه آن روزها، رو لحظه به لحظه به تماشا نشسته ام و سختیش را خسته می شم و غمش را غصه و شادیش را زندگی.،نگاهم سُر می خوره رو تمام حرف ها و حس ها دانستن ِندانسته ها،شک کردن دانسته ها و جایی بین شعر صدا و خواب چشم هام گم می شه.،انگار پریا گریه می کردن پریا ،یکیشون کاسه نور شد،یکیشون تنگ بلور شد،یکیشون یکی بود یکّی نبود قصه ی ما شروع شد.،
+ هیم نامه
اگه من یه دوربینِ Nikon D3x داشتم از مورچه های خونمون در حالی که دست بر گردن هم انداختن و لبخند می زنند عکس خانوادگی می گرفتم،هیم.،=>
.،
+ ترس
خیالی نمی ماند جز صفحه کاهی زخمیی پوشیده از خط هایی نامفهوم اما معلوم که تمام سوال ها را تنالیته ای میانه، از قهوه ای سوخته تا کاهی ِکاه ِصفحه در فنجانی خالی از حرف در می آورد،عرفان،این رنگی از ترس است.،
.،
محمد علی ، نوشین ، قسطن و رضا رو به ترس دعوت می کنم.،
+ باران جاودانه
باران،نمی دانم دختر بارانم یا کویر،نمیدانم باران می بارد من می آیم یا من می آیم باران می بارد.،نمی دانم قطره های سرد زمستان را دوست تر میدارم یا حس داغ قطره های فصل گرم را.،نمی دانم باران سرد اگر مرهمی بر داغ سوگواری حرمتی نمیبود،چه می کردم،.باران، آرام ،تنها شاهدجاودانگیمان،سرد و متین میبارد.،
.،
.
+ از الهام*به تمام شادی های زندگی، من آمدم!
بعد از مدت ها سوار اتوبوس شدم،از میدان پیروزان تا٢ دقیقه اتوبوس سواری کردم،بعدشم پیاده شدم و بقیه را رو پیاده رفتم،بدو بدو.،اتوبوسش قدیمی نبود ولی انگاری از انباری درش آورده بودن ،پر از گرد و غبار بی توجهی بود ،از در دانشکده هنر وارد شدم هی هر دفعه به تعداد دربونای یونی اضافه میشه،آقاهه گفت کارت تون،گفتم می شه فردا دو بار کارتمو نشون بدم؟ الان دیرم شده.،اینو گفتم و بی مکث از در ماشین رو پریدم تو آخه اون موقع من یه ماشین بودم.،شال گردنمو یه کم شل کردم و دوباره که نفسم به نفس هوای سرد و غبار آلودی دی ماه ی خورد یادم اومد حسابی سرما خوردم،..نفسم میسو زه سرما خور دم.،سرمای بی تربیت.،
چقدر مونده؟هیچی هیچی تا دفاع نمونده ،استاد جون می گه عزیزم میرسی نگران نباش داره خوب پیش میره ،منم لبخند،بعدشم رفتیم (رفتیم چون با دوست جونم بودم)گروه یه تاریخ درست و درمونی واسه دفاع بگیریم ، بعد دکتر تپل ها که اونجا نشسته بودن خیلی ابراز خوشحالی کردن که داور هام باشن منم هاج و واج با کمی لبخند تب دار.،
حالا هی اینارو گفتم و گفتم که بدونین این روزا که نیستم واسه اینه که هم مشغول کارای تئوری پایان نامه ام هستم و هم پروژه عملیش با یه عالمه سرما خوردگی لج درار و دوتا هیم.،
پی نوشت:برای قسمتی از پروژه ی تئوریم احتیاج به نظر سنجی دارم،به خاطر موضوعی که داره غیر از طریق اینترنت امکان پذیر نیست،از قضا شدیدا نیازمند یاری سبزتان هستم که متعاقبا طی میل های سریالی چطور و چگونگیش خدمت حضور دوست داشتنی دوست جان ها اعلام می گردد.با تشکر ِپیشاپیش و اینها :)
