بگویید
در پاییز آمد و در پاییز رفت
به همین کوتاهی!
.٬
پایان
+ خواهم رفت

اینبار
همسفرشان خواهم شد
خواهیم رفت٬تا خوابی قشنگ
زمزمه خواهیم کرد
قصه ی دل سپردن باران را٬به خیالی نزدیک.٬
که همه می دانند
به مرگ گنجشک ها٬
نباید خندید.
..
+ نمی دونم!
نمی دونم این سرما از کجا میاد.٬حسابی تنم رو میلرزونه٬اما چشم هام گرمه.٬سرچاپ یه دسته گلی به آب دادم دیدنی!استاد ییهو مهربون شد و خواست تو ماده ظهور زدن به شابلن کمکم کنه!منم طی یه سری حرکات بسیار بسیار پیچیده (اعتراف میکنم دیگه نمیتونم انجامش بدم)تمام ماده ظهور و ریختم روی استاد و سرتا پای استاد سبز شد چه سبزی!!با اینکه لباس کار پوشیده بود اما نمی دونم چرا و چجوری مانتوش هم ترمال شد!
هوا جدی جدی سرد شده!انقدر از هوای سرد آفتابی بدم می یاد د د که نگو٬همه سراشونو تو یقه هاشون فرو میکنن و دستاشونو تو جیبشون فشار میدن!تازه رو کفشهاشم چند لکه ریخت٬همین که لکه های سبز روی کفش استاد دیدم زود به کفشام نیگا کردم که خوشبختانه هیچیش نشده بود D:دلم یه برف درست حسابی میخواد...٬که تمام صدا ها بشه گوپ!که من شال و کلاه کنم و برم پیاده روی و ترانه های مورد علاقه ام رو گوش کنم٬ که دستکشام دستم کنم و برم برف بازی٬که آدم برفی درست کنم و فکر کنم حتما میتونه یه غول برفی باشه!
(کلبه هنر پلات ۷۰*۵۰ رو میگیره ۲۵۰۰ تومن برای دانشجو ها ۲۰۰۰ تومن کارش هم خوفه!)حتی میشه از روزای برفی کلی عکس خیلی خوف گرفت!از گنجشکایی که پر هاشونو پوش می دن یا لایه های شل شده ی برف روی گارد ریل ها!برف همیشه احساس امنیت رو به من القا میکنه!
امروز دلم میخواست یه خارپشت بودم!!اونوقت خودم رو گوله میکردم از سر تیایش (شیخ بهایی از طرف نیایش بسته اس ٬اخطار!!)تا خود دانشگاه رو قل میخوردم !
چه طولانی شد این پست.٬چیزی از ترم نمونده باز !حالا چرا دیگه علاقه ای به وبلاگ نویسی ندارم؟!نمی دونم!
چرا ذهنم پر از حرفهای زده و نزده و شنیده و نشنیده و فهمیده و نفهمیده و واگویه های مجهول و مهمله؟!نمی دونم!
چرا خواب یه بچه ی مرده توی بغلم رو که میخندید و گریه میکرددیدم؟!نمیدونم!
چرا همیشه ندونسته هام بیشتر از دوونسته هامه؟!نمیدونم!
میخوام درسم که تموم شد برم یه نونوایی باز کنم٬سردرشم مینویسم٬تحت نظارت مهندسین گرافیک!گمونم اینجوری کلی پول دربیارم و برم اون شورلت مسی رنگه که خواب دیدم بخرم!
+ به نام خدا
پیش نوشت:
سلام٬من خوفم! به خدا !!!
و از تمام جان جان ها٬خان جان ها٬جان خان ها و خان خان های عزیزی که در این مدت با بی خبر گذاشتن و بروز نکردن وبلاگ نگرانشون کردم ببخشید می طلبم چون همی انگار ایضا!!
جاتون خالی به یه سفر ییهویی خوردیم یا یه سفر ییهویی خورد به ما..به هر حال یه برخوردی با هم داشتیم و چند روزی(چند روز؟نوشین تو بگوD: )در کنار سواحل زیبای خزر و جنگل های پر مه و درخت مازندران هی حرکات ژانگولر در آوردیم و چه حالی ی ی...و خدا قسمتتان کناد.٬و روز آخر یک پری دریایی بسیار بلا ا ا ا با شن های ساحل درست کردیم که دریا محکم قورتش داد!
دیگه چی؟
دیگه اینکه یه عالمه پرنده ی مهاجر با گردن های بلند و کوتاه و بدن های تپل و لاغر و دم های پهن و باریک و صداهای عجیب و غریب دیدم ٬که واقعا باور کردم پرنده ها موقع مهاجرت گروهاشون جدی جدی شکل هفته و فقط مخصوص کارتون ها و نقاشی های زیبای یه عاشق دل خسته با یه نخل و یه برکه و قایق و غروب و یه عالمه هفت هشت هفت هشت به عنوان پرنده نیست!
حقیقتا حقیقت داره و چقدررررررررررر با شکوه و چقدررررررر زیبا و سازمان یافته و با احساس!نمی دونم چرا اما نمیتونم مطمئن باشم فقط از روی غریزه و بدون عشق اینکارو انجام میدن!نچ..حتما عاشقن...حتما!
نوشت:

پی نوشت:
همیشه همه ی نوشت ها که نباید نوشته باشن گاهی میتونن عکس باشن..هوم؟
