+ *
.٬
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
.٬
٬

.٬
خورشید ٬ از کف دستان من به آسمان رفته.٬
می بینی٬
+ به چشمان خوتای نگاه کن
به چشمانش نگاه کن٬بی ترس از روی نیاز به چشمان مهربانش نگاه کن تا در آن٬افق بی کران زندگی را نظاره کنی و بفهمی در این صباح که می گویند٬چند٬بیش نیست٬تنها زنده بودن است که بهای سختی بودن را می پردازد.
به چشمان خوتای نگاه کن٬بغض کن ٬ بخند٬ شرمنده شو و شک نکن آسمان مهربان چشمانش همیشه همین رنگ است.
کمی جسارت داشته باش ٬سرت را بالاتر بگیر ٬ چشمت را تنگ کن و خیره شو ٬ می بینی در چشمانش چه زیبا شده ای.٬!
به چشمان خوتای نگاه کن!
.٬
توضیح:کلمه ی خدا از کلمه ی خوتای در زبان سنسکریت و پهلوی گرفته شده است.
+ باد آفتابی
چه حس زیبایی.٬
نشستن بر ارتفاع هفت هزارساله یش چشم خورشید
سایه ام کــــــــــــــــــــــش می آید بروی این تپه ٬شاید تا همیشه
باد تنم را میلرزاند و قصه ی غصه ی دلتنگی تاریخ را در گوشم زمزمه میکند
چه خنک است این باد آفتابی!!!
جمعه ۱۱ آبان
تپه سیلک
.٬
پاورقی مهم:
ما از کاشان برگشتیــــــــــم
پاورقی جالب:
یه زیگورات خوشکل تو تپه ی جنوبی سیَلک کشف شده که دارن کم کم میکشنش بیرون.
پاورقی با علامت تعجب:
میخواستیم دیروز هی این تپه ی مامانی پوک رو سوراخ سوراخ کنیم و به اصطلاح علمی گمانه بزنیم (تازه یاد گرفتم)ببینیم کوزه ای اسکلتی چمیدونم زیگورات دیگه ای پیدا می کنیم که همراه گلاب دو آتیشه سوغاتی بیاریم تهران٬ که نشد و آنچنان با ما برخورد کردن که انگار تپهه یه هفت هشت هزار سالی قدمت داره!!!!
+ ترش وشيرين
مامان انار دون میکنه و من یاد هفت هشت سالگیم می افتم.٬
یاد وقتی که برام قصه ی دونه ی بهشتی انار رو تعریف می کرد و میگفت باید مراقب تمام دونه های انارم باشم تا هیچ کدوم رو زمین نریزه و حتما دونه ی بهشتی انار رو که بین بقیه ی دونه ها قایم شده رو بخورم .چون هر کسی اون دونه رو بخوره ه ه حتما میره بهشت.٬
مامان انار دون می کنه و با چنان دقتی این کارو انجام می ده که انگاری واقعا مراقب دونه های بهشتیشه٬و من
دلم اون روزها رو می خواد.٬روزهای روشن کودکی که هر لحظه ممکن بود از یه گوشش یه غول بی شاخ دم بپره بیرون و فقط با یه دونه انار میشد بهشتی شد!
دلم تنگ است برای خودم!
خودم را می خواهم
می دانم
هر اشتباهی تاوانی دارد
ولی
گاهی این تاوان را تاب نمی آورم
دلم خودم را می خواهد!
.٬
پاورقی:
امروز دلم می خواست یه پیر مرد سیاه پوست بودم با ریش و موی سفید.٬
پاورقی دوشنبه ایی:
اوهوم به شانس اعتقاد دارم پس هستم.٬اينترنت کل سايت دانشگاه قطعه و فقط دستگاهی که من پشتشم وصله!!!!!
این شانسه دیگه نه؟!بزن به تخته! ;)
+ جای شما خالی
دیروز یا پریروز بود که با دو رفیق موافق به خانه ی رفیق ناموافقی می رفتیم و خیابان های شلوغ و خلوت را یکی پس از دیگری می گذراندیم تا به منزل مقصود برسیم و من همان طورکه از پاییز دل انگیز لذت میبردم به دوستان متذکر شدم زمان زیادیست که کفش هایی با پاشنه ی هفت ٬هشت سانت نپوشیده ام و کمی ملاحظه ما را بفرمایید٬و آنها هم مثلا ملاحظه ی ما را میکردند و می خندیدند.
در همین احوالات خیابان آخر را هم گذراندیم و هنگامی که از پل روی آب و آشغال عبور می کردیم احساس کردم کسی پایم را گرفته است و ول کن ماجرا هم نیست.در اوج ناباوری برگشتم نا هر آنچه دردست دارم را بر سر موجود پاگیر بکوبم که دیدم هیچ کس نیست و تنها پاشنه ی کفشم در میان نرده های پل گیر کرده است شدید!
دوستان که وضعیت را دیدند و از شدت خنده نفسشان بالا نمی آمد٬ به کنارم آمدند و تنها راه حل موجود را یاد آوری کردند و این در حالی بود که من با دلخوری فراوان اطراف را می پاییدم که نکند کسی این کمدی را دیده باشد.٬
خیابان خلوت بود ....نفس راحتی کشیدم و دقیقا هنگامی که در دل شدید و عمیق خدا را شکر میکردم ٬ ماشینی کنار پل توقف کرد و کله ی سه پسر که بیشتر به جانوران موذی مجهولی شبیه بودن با نیش های بیخ گوش آز آن بیرون زد و شروع کردند به هر و هر خندیدن و خندیدن!
دو تفنگدار دیگر اخم هایشان را در هم کشیدند و الحق هیچ بهشان نمی آمد و منهم در اوج عصبانیت و در حالی که زیر لب غرولند می کردم ٬احساس کردم متهورانه ترین عمل زندگیم در حال وقوع است.
نفس عمیقی کشیدم و برای رهایی پاشنه کمی آن را جابه جا کردم و سعی کردم آن بیرون بکشم.٬دردسرتان ندهم باشتاب کفش را بیرون کشیدم و پاشنه بی شتاب در جای خود ماند و تکان از تکان نخورد و فقط کنده شد!
در این هنگام آن سه نفر با صدای مهیبی ترکیدند و در حالی که از خنده خود میزدند٬ اشک از چشمانشان فواره میزد و دو دوست گرامی که سعی میکردند اخم خود را حفظ کنند از شدت خنده رنگشان به کبودی میزد.٬
پاورقی:
قراره جمعه ی این هفته با دانشگاه بریم کاشان .٬ میخوام با دوربینم معجزه کنم..٬اجَلی مَجَلی :)
پاورقی۲:
امروز که داشتم تند و تند از شهرک میگذشتم یه بچه پسر چهار٬پنج ساله که فال میفروخت یهو پرید جلوم و یه فال داد دستم.٬منم گفتم هی من اینو نمیخوام...گفت پول نمیخوام مجانی مال خودت و فرار کرد و رفت پشت پایه ی بیلبورد قایم شد...منم عین بیچاره ها رفتم دنبالشو گفتم بیا بیا پولش رو بگیر ..اما فرار کرد و گفت مجانی مال تو اِ...
٬
اگر که جان دلت سوی باغ رضوان است
برو که جنت فردوس در خراسان است
حصول مشهد سلطان دین رضا
زچهل چراغ بلورش حرم نمایان است
این یه نشونه است.٬نه؟!
.
+ شهرسنگستان
شاید کمی دور.٬نه خیلی٬فقط کمی
پشت آن کوههای بلند سنگی.٬
زیر آن ابر های سفید تُنُک.٬
میان آه و دود و دیو٬
شهری باشد از سنگ٬
نگهبانش.٬
دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی٬
که روییده غریب از همگنان در دامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم٬
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم٬
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم٬
دوتنها رهگذر کفتر٬
نوازشهای این ٬آن را تسلی بخش٬
تسلیهای آن٬این را نوازشگر.
خطاب ار هست :خواهر جان
جوابش: جان خواهر جان٬
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش.
.٬...
...
پاورقی:نوشته های اینرنگی قسمتی از شعر "قصه ی شهرسنگستان" اخوان ثالثه. و تنها
دلیل شهر سنگستان بودن وبلاگ من این شعره.٬
پاورقی۲:این عکس مربوط به شهریور پارسال میشود نقطه
