+ مرد بی سايه
بله...سایه ی قصه ی ما یکم مشکوک میزد..دیر میومد...زود میرفت....
فراموش میکرد باید با خورشید ظهر کوتاه و عمودی و با خورشید عصر بلند و مات بشه...
متوجه نمیشد کی جهانگرد کلاهش رو از سرش برداشته و کی کلاه رو سرشه..خلاصه وضعیتی شده بود دیدنی.٬تا اینکه در یک شب خیلی تاریک بعد از اینکه مرد آتش روشن کرد و روی سنگ نشست هر چی نگاه کرد سا یه اش رو ندید...صداش زد.٬ سایه جان.٬سایه خان.٬پیداش نبود که نبود..بلند شد.٬نشست.٬دور آتش چرخید...انگار نه انگار !! شده بود مرد بی سایه ...به خاطر همین کلاهش رو تا روی چشم هاش پایین کشید و خیلی غمگین تر شروع کرد به ساز دهنی زدن...
همین طور ساز دهنی میزد که صدایی توجه اش رو جلب کرد..مکث کرد..سکوت کرد..احساس کرد سایه اش برگشته.٬صداش زد هی رفیق کجا بودی ..هوم؟؟!خیلی منتظرت بودم.٬کلی دنبالت گشتم.٬اما وقتی جوابی نشنید و دید سایه خیلی محتاط و خجول تر از سایه ی خودشه و جلو نمیاد.٬ برگشت و درست حسابی نگاهش کرد..
سایه ی یک زن بود با موهای نه چندان بلند و یک پیراهن که مطمئنا پارچه ی نرمی داشت که قدش درست تا زیر زانو هاش میرسید.٬مرد از جاش بلند شد و گفت:م م ..میتونم کمکتون کنم؟!سایه ی زن من من کرد و گفت:ببخشید شما آقای جهانگرد هستید؟؟!مرد گفت بله من.. سایه پرید تو حرفش و گفت:شما سایه نداری درسته؟! مرد گفت:نه یعنی بله ..یعنی هنوز نیومده راستش این اواخر یکم سر به هوا شده..
سایه ی زن که خیلی دستپاچه شده بود و صداش میلرزید گفت:آقا شما سایه ی مزاحمی دارید..
مرد که خیلی گیج شده بود گفت؟سایه ی من؟ یعنی چی؟! و بعد خیلی متعجب و منتظر به سایه نگاه کرد.....سایه يِقی زد زیر گریه..خب خیلی طبیعیه که گریه کنه.٬هر سایه ای جای اون بود گریه میکرد..گریه که هیچی زار میزد...چرا؟؟!! چراش ایشالا باشه برای پست بعد..
+ سلام
قرار بود تمام روز های عید به روز شه!...نشد !!به دلیل یک سری اتفاقات فوق العاده پیچیده و پیچیده عید که هیچ تا یه عالمه روز بعد ازعید هم هی نشد به روز کنم هی نشد به روز کنم...
خیلی وقته میخوام اینجا یه قصه تعریف کنم..اما به دلیل سنگ اندازی های متعدد و پی در پی بد خواهان و بد خواهان و بد ذاتان تا به امروز نشده...اما امروز شروعش میکنم و قسمت اولش رو تعریف میکنم..
...
یکی بود یکی نبود..مثل حالا ..مثل همیشه..توی قصه ی ما یه مردی بود .یه مردی وجود داشت(وجود داشتن یعنی:یه انسان با یه مغز برای فکر کردن٬یه دل برای دوست داشتن٬یه شعور نسبی برای استفاده از عقل و دل و بک عدد ســـــــــایه!)کلاه لبه دار روی سرش می گذاشت و یک شال گردن بلند و باریک دور صورتش میپیچید و گه گاه سازدهنی می زد.(مثل جهانگرد کارتن ...اسمش یادم نمیاد..کلا یه جورایی خود جهانگرد بود..البته نه دقیقا همون جهانگرد)یک شب زمستانی که عین آواره ها(عین؟!واقعا آواره بود)..با سایه اش کنار آتش نشسته بود و ساز دهنی میزد(راستی میدونستی ساز دهنی رو با دم و بازدم میزنن؟!من نمیدونستم..راستش هیچ وقت حرفه ای به این ساز نگاه نکردم)سایهاش خیلی شاکی پرسید تو چرا همش غم میزنی؟!کسی دلت رو شکسته که من یادم نمیاد؟؟؟
مرد همون طور که ساز دهنیش رو جلوی صورتش نگه داشته بودشانه هاشو بالا انداخت و گفت:راسش غیر از این نت ها هیچی یادم نمیاد این عادته که تمام این نت ها رو پشت هم ردیف کنم..سایه خیلی دلش گرفت..گفت:تو بایدعاشق شی اون وقت یه کم شاد میزنی ..هوم؟؟!!
مرد قهقهه ای زد و گفت عاشق؟!....
وبعدهر دو شون خیلی غمگین ساکت شدن...
شب سپری شد..چند بار صبح شد ٬ظهر شد ٬شب شد.باز هم کنار آتش نشستند٬بازهم مرد همون آهنگ رو زد٬بازهم همون قدر بک نواخت و غمگین..بدون هیچ تغییری..اما سایه دیگه سایه ی همیشگی نبود..یه کم مشکوک میزد...
+ روز من
امسال هم٬
تولدم چهارم فروردینه..
مثل پارسال
مثل..
بذار یه اعترافی کنم !!!
از وقتی یادمه چهارم فروردین تولدم بوده!!
آه..
البته که من ازین تکرار هر ساله خیلی شاد میشم...
..
این 
ها برای تمام کسانی که خیــــــــــــــــــــــلی به من لطف و محبت داشتن!!
و این
هم برای خودم که تولدمه ..
+ سومين روز
*
امروز غیر از یه شادیه کهنه دچار هیچ چی نیستم...
فقط اینکه
اجازه نمیدم مثله هر سال شه!!
*
+ روز دوم
..
دچار یه احساس مخرب شبه حسادت شدم که امیدوارم مقطعی باشه..
خدا رحم کنه!
..
