+ اتفاقی به بزرگيه هشت علامت تعجب
پشه!
یه پشه!
یه پشه ی تنها که نمی دونم تو این هوا روی میز من چیکار میکنه!
تصمیم میگیرم یه لطفی در حقش کنم!
محکم با کاغذ میزنم روش!
پشه میترکه!
یه پشه میترکه!
یه پشه ی تنها که نمی دونم تو این هوا روی میز من چیکار میکنه میترکه!
البته انتظار دیگه ای هم نداشتم..
....
+ ساعت نیمه شب و خورده ای

باز هم برف گرم بارید و سپس خیلی سرد ذوب شد!
+ چهارشنبه
نباید ترسید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
.
+ *
....
..
زندگی آیا درون سایه ها مان رنگ می گیرد٬
یا که ما خود سایه های خویشتن هستیم؟
ای هزاران روح سرگردان٬
گرد من لغزیده در امواج تاریکی٬
سایه ی من کو؟
نور وحشت می درخشید در بلور بانگ خاموشم
سایه ی من کو؟
سایه ی من کو؟
من نمی خواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمی خواهم
او بلغزد دور از من روی معبر ها
یا بیافتد خسته و سنگین
زیر پای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش
رو به رو گردد
با لبان بسته ی درها؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه
او چرا باید ز نو میدی
پانهد در سرزمین سرد و بیگانه؟
آه... ای خورشید
سایه ام را از چه از من دور میسازی؟
از تو مبپرسم:
تیرگی درد است یا شادی؟
جسم زندان است یا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چیست؟
شب٬
سایه ی روح سیاه کیست؟
او چه می گوید؟
او چه می گوید؟
خسته و سرگشته و حیران
می دوم در راه پرسشهای بی پایان.
(قسمتی از شعر دنیای سایه های فروغ فرخزاد)
+ روزگار فراری
از پشت شیشه تکرار آهنگ ملایم زندگی رو به عادت گوش می کنم!
قدم های تند عابرین هماهنگ با ریتم تند موسیقی که از رادیو پخش میشه
نماهنگ جالبی می سازه!
و مردی که در سکوت ناخن انگشتش رو با ولع می جوه می شه نقطه ی مقابل
ابن نماهنگ..
سایه ای از بوی دود اگزوز و بوی دود سیگار که دزدکی از درز در عبور میکنه و به
داخل میاد ذهنم رو آروم نمیذاره!
یواشکی دو دلی رو بهم دیکته میکنه!!یواشکی...
می خوام فقط نظاره گر باشم!!!!
خانمی که شالگردن آبی و سبزش روی زمین کشیده میشه و
آقایی که شال گردن آبی سبز رو از روی زمین جمع میکنه!
رادیو با صدای شفاف می گه:
زندگی رسم خوشایندیست . زندگی یک موهبت الهی است که باید..
خانمی کنارم میشینه!
عطر شیرینی زده که با بوی نفتالین قاطی شده...
پلیس دور ماشینی که دوبل پارک شده می چرخه!راننده اش از مغازه می پره
بیرون و خودش رو به ماشین میرسونه..کمی سرش رو میاره پایین و بدنش رو..
خمیده میکنه سرش رو هی بالا و پایین می بره و چند بار دستش رو روی گونه هاش
میذاره و تا چانه اش پایین میاره..
میشه این عمل رو با صوت آقا چاکریم جون ما ابندفعه رو بی خیال شو هماهنگ کرد.
آقایی با پوشه ی سبز زیر بغل عرض خبابان رو با خیال راحت طی میکنه و با هر قدمش
پاچه ی شلوارش رو به جلو پرتاب میشه از بین پلیس و متخلف عبور میکنه!
به ساعت نگاه میکنم بدون اینکه بفهمم چنده!
خانمی میانسالی که کنارم نشسته ساعت میپرسه! (دوباره به ساعت نگاه میکنم..)
رنگ چشم هاش کاملا به بوی شیرین عطرش مباد...
باید پیاده شم!
هیچ وقت از این قسمت ماجرا خوشم نیومده!!
+ حيف!
انقدر خاطراتش رو ورق زد و زیر و رو کرد
که
از گرد و غبارش خفه شد!
+ به چه ...
...
خودم رو اعصاب خودم پیاده روی میکنم
از این طرف به اون طرف...چه صفایی داره !
...
+ قان قان
آه
یادش بخیر
اول دبستان
روز اولی که قراربود خودم با سرویس برگردم و مامان و بابا با هزار دلنگرانی ٬خونه
منتظرم نشسته بودن ..
رنگ سرویسمون عوض شد و من جا موندم!
انقدر گریه کردم که دیگه جلوم رو نمیدیدم..آقا حصارکی که مسئول سرویس ها بود
منو نشوند رو یکی از صندلی ها و قان قان رسوندم خونه! منم طول راه هی قلپ قلپ
اشک ریختم!میشه گفت دیگه هیچ وقت به اندازه ی اون روز احساس بد بختی نکردم!
بعد از یکی دو ماه یه سرویس سوار ماهر شده بودم .میدونستم که دیگه قیافه ی راننده
سرویس مهمه نه قیافه و رنگ سرویس...سرویس من یه مینی بوس زرد قناری بود...
اسم راننده سرویس هم آقا امیر بودکه البته خیلی هم وحشی بود(دور از جون امیر های
جمع)حالی به حالی بود بنده ی خدا...
با یکی از دوستام پشت صندلی راننده سرویس میشستم و یه بند با راننده حرف میزدم
بعضی وقتها میخندید که نمی فهمیدم برای چی میخنده..بعضی وقت ها هم با فریاد
می گفت :بیشین سر جات بچه!وقتی این کلمات رو می گفت دهنش کج میشد!اینطور که میشد می رفتیم صندلی های عقبی و سرمون رو از پنجره ی سرویس
بیرون می آوردیم اونوقت هر موتوری که رد میشد با جیغ میگفتیم :
موتوری با نامزدت چطوری...
انقدر این کارو می کردیم که امیر آقا همون طور که بهمون می گفت؛ بیشین سر
جات بچه!؛ می گفت؛سرتو بیار تو بچه !؛ باز هم دهنش کج میشد..آه
یادش بخیر...
