شهرسنگستان


+ روايت روان بودن و عاشق بودن

پاک و ناب

فضای پاک ناب!

آنقدر پاک که نَفَس را می سوزاند و نَفس راخنک می کند.

سرشار از طعم باد و خاک و آب!

من زنده ام

در حالی که می توانستم هرگز نه٬باشم و نه٬ بدانم که نیستم!

یعنی

پوچِ ِ مطلق ِ معلق!

زنده ام

در حالی که تمام کوه های در دیدرس٬یکدست٬سفید شده اند و سرما با سوز می وزد و

پیش می رود و می گذارد و می گذرد!

و من

به تنهایی می رقصم و دعای پرستش را زمزمه وار تکرار می کنم٬در حالی که با حسرت

می دانم...

در گذشته ای بسیار دور ٬ در شهری دور ٬ خیلی دور تر از شهر اکنون٬ انسان ها با هم ٬

تنها خدا را می پرستیدند و می رقصیدند و می رقصیدند...

 

نويسنده : *elham ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک

+ می خنديدند.

از دندان های بلند و لثه ی عریان زنک ترسید.یقین داشت که شیطان هم به همین شکل است...نفسش درد گرفت. 

می دانست روزی نفسش بند خواهد آمد.او یقین داشت در حالی که اطرافیان فقط زمزمه میکردند و می خندیدند.

نويسنده : *elham ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک

+ غرقه

کتاب رو مبیندم

کتاب رو محکم میبندم!

میترسم...

میترسم که یه وقت شخصیت های داستان نصفه شبی از کتاب بیرون بیان و محیط

شوم داستان رو برام هدیه بیارن!

تازگیا دلم میخواد غرق شم ..

غرق شدن با صدای قلپ قلپ و فریاد ناله وار کمک ٬ نه!(به این حالت میگن خفه شدن)

شاید رفتم خودم رو تو آبرنگم غرق کردم!

تنهایی!

تن ها؟!..

مطمئنا هیچ وقت به اندازه ی زمانی که بین تن ها هستی احساس تنهایی نمی کنی!

 

نويسنده : *elham ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک

+ زرد و بنفش

امسال هم فصل پاییز رو داره!

بابارحیم داره برگ های پاییزی دانشکده رو جارو میکنه! 

کمی خمیده و با طمانینه!مثل همیشه...

باز هم میپرسه:

ساعت چنده؟!..

و بعد..

جاروی بلندش رو وسط هوا و زمین رها می کنه..شاید هم پرتاب می کنه!

می ره تا گوشه ای آروم بشینه و سیگار ساعتیش رو دود کنه!مثل همیشه...

...

گربه ی زرد بنفش دانشکده با سنگینی و قدم های کشیده ای که مخصوص

 گربه هاست از جلوم رد میشه و سان میبینه...

بدون وحشت روی دستاش می شینه و با گردن کج ساندویچ خوردن یکی از بچه ها

رو همراهی میکنه!

انگاری کاملا یادش رفته که چه جوری گرفتنش رو رنگش کردن!

زرد و بنفش..

با سرعت از جلوی ساختمان کتابخانه رد میشم و تو فضای خاکستری شیشه های

 بلند و باریکش خودم رو تماشا میکنم..

تصویرم هی بالا پایین مشه! از دیدنش سرگیجه میگیرم.مثل همیشه...

یه نم بارون

یه صندلی راحت

یه کتاب گرم

یه خیال نارنجی که بوی سوپ میده...

امسال هم فصل پاییز رو داره...

مثل همیشه!

نويسنده : *elham ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک

+ تنهایی

این درخت یعنی تنهایی..

شکر و سپاس پروردگار را ٬ به خاطر پاهایی خارج از خاکـــــــــــــــــــــــــــــــ

نويسنده : *elham ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک

+ حسرت

چه حس بدیست...

                       از دست دادن و گرییدن

با روز شمار تمام شد و من

                     باز هم دیر٬ فهمیدم....

                                                         

                                                            عیدتون مبارک...

نويسنده : *elham ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لينک