+ کلیک
نشستم پشت میزم و یه دستمو زدم زیر چونم و با اون یکی دستم که چسبیده به موس هی برنامه ها رو بالا پایین میکنم یعنی دقیقن همون جوری که استادمون می گفت سر کار نباشین تازه هر از گاهی پلکام هم سنگین می شه و وسط یه ظهر مردادی یه همچین گرافیک دیزاینری هستم من!دفترچه قرمز و بروشور "تار و چنگ عباسی" کنار عینک آفتابیم و کارهای نکرده و فکرهای کرده ام هارمونیه قشنگی دارن و بله، یه همچین گرافیک دیزاینری هستم من..
+ این روز ها که می گذرد
روزهای زیادی گذشته از آخرین برف،اولین شکوفه،سال تحویل،فارغ التحصیلی،اولین آیس پک،آخرین بادبادک،اولین رمان،آخرین دیدار،روز فوت پدر بزرگ... روزای زیادی گذشته اما خیلی کوتاه گدشته خیلی کوتاه تر از تفسیر و توضیح هر کدوم از اتافاقهایی که برای بعضی هاشون هیچ آخرین یا اولینی نمی شه متصور شد.،جدی نباید گرفت،زندگی بیشتر نیست تا اینکه باشه.،حتی این موضوع رو هم نباید جدی گرفت.،
پاورقی:از تمام دوستانی که با همدردی و همدلیشون اجازه دادن نهایت مهربانی دوستانه رو مزه کنم ممنونم.
+ پدربزرگ من
با صدای رعد و برق بیدار می شم..بیشتر احساس بارون پاییزی رو برام داره تا رگبار بهاری،گاهی انگار نباید کلمه ساخت و نشوندشون کنار هم.اونوقت انگاری دل تکرار شونده می شکنه،دلتنگ می شم..به اندازه ی تمام دفعاتی که با مهربونی دختر بابا صدام کرده و حالا دیگه پیشمون نیست،به اندازه ١٩ روز.،
پدربزرگ من
.،
+ به تاریخ چهارم فروردین یک هزار و سیصد و نود!

بعله
و چنین بود که در تاریخ ذکر شده شمع ها رو فوت نمودیم و کلی کادوهای نی نایمان را باز کردیم و ذوق زده شدیم و تولد عید شما مبارک :)
با آرزوی سال بسیار خوب و خوش همراه با آرامش و سلامتی برای تمام دوستان.،
+ بیست و شش
شده سه تا یه روز آخری،امروز یه سری از عیدی ها رو خریدم.اما واقعنی نفهمیدم روزم چطور گذشت،باید عکاسی کنم،فردا!یادم بماند.،
